تناجی
امیر شاهی سبزواری

شمارهٔ ۵۳

مرا عشقت از ره برون می‌بردبه کوی ملامت درون می‌برد
گر اینست زنجیر زلف، ای حکیمترا هم به قید جنون می‌برد
به تاراج دل چشم او بس نبودلبش نیز خطی به خون می‌برد
گل از روی او هست در انفعالولیکن به خنده برون می‌برد
اگر شاهی از لعل او برد جاناز آن چشم خونریز چون می‌برد؟