شمارهٔ ۱۱۵
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از حساسیت و غم ناشی از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او خود را مانند شمع میبیند که از غم میسوزد و تنها راه زنده ماندن را سوختن در این عشق میداند. وی تشبیهاتی به مجمر و ساغر میآورد که نشان از درون آتشین و دردناک او دارد. اگرچه او در برابر قدرت حاکمیت و سیاست تسلیم است، اما همچنان به عشق و دلباختگی خود پایبند است. شاعر به ناله و فریاد خود اشاره میکند که هیچ آسایشی برای او به ارمغان نیاورده و از این وضعیت شرمنده است. در نهایت، او به سوز عشق خود اشاره میکند و میگوید که این سوز او را درخشان و تابان نگهداشته است.
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خندهامنیست تدبیری به غیر از سوختن تا زندهام
هوش مصنوعی: من همچون شمعی هستم که از درد تو میسوزم و در عین حال لبخند میزنم. چارهای جز سوختن ندارم تا زمانی که زندهام.
همچو مجمر، سینهای پرآتش و انفاس خوشهمچو ساغر، با دل پرخون و لب پرخندهام
هوش مصنوعی: سینهام پر از شوق و هیجان است، همانند مشعلی که آتش درونش زبانه میکشد. نفسهایم شیرین و خوشبو هستند، اما در دلام درد و غمی نهفته است، در حالی که لبهایم لبخند را فراموش نکردهاند.
گر به شمشیر سیاست مینوازی، حاکمیور به تشریف غلامی میپذیری، بندهام
هوش مصنوعی: اگر با سیاست و قدرت بازی میکنی، من حاکم توام؛ و اگر به مقام خدمتگزاری تن میدهی، من بندهی تو هستم.
در هوایت برگ عیشم همچو گل بر باد شدوین زمان عمری است تا از خان و مان برکندهام
هوش مصنوعی: در عشق تو شادیهایم مانند گلی که در باد پراکنده شده، از بین رفته و مدت زیادی است که از خانه و کاشانهام دور شدهام.
تیغ تو سر در نمیآرد به خونم، لیک منخویشتن را در میان کشتگان افکندهام
هوش مصنوعی: تیغ تو به خون من نمیرسد، اما من خود را در میان کشتگان انداختهام.
یک شب از فریاد من خوابی به آسایش نکردروزها شد کز سگ کویش بدین شرمندهام
هوش مصنوعی: یک شب از شدت فریاد من، خواب بر من آرامش نداد و اکنون روزها، از شرم و خجالت به خاطر عشق او مثل سگی در کوچهها میگردم.
گفتهای: شاهی نمیمیرد چو شمع از تاب غممن به سوز عشق بریانم، از آن تابندهام
هوش مصنوعی: تو گفتهای که پادشاهی هرگز نمیمیرد، اما من مانند شمعی هستم که به خاطر غم عشق میسوزد. از این رو، نورانی و درخشان هستم.