تناجی
امیر شاهی سبزواری

شمارهٔ ۱۳۸

ما را غمی است از تو که گفتن نمی‌توانوز عشق، حالتی که نهفتن نمی‌توان
بسیار گفته شد سخن از نکته‌های عقلاسرار عشق ماند که گفتن نمی‌توان
جاروب آن ره از مژه کردم، ولی چه سودچون کوی دوست رفتن و رفتن نمی‌توان
ما راست غنچه‌وار دلی مانده غرق خونبادی چو نیست از تو شکفتن نمی‌توان
شاهی، نثار اشک تو دریست شاهوارکان جز به سوزن مژه سفتن نمی‌توان