تناجی
امیر شاهی سبزواری

شمارهٔ ۱۳۹

مرا چشمی است از لعل تو در خون جگر پنهانسری بر آستانت گشته اندر خاک در پنهان
به روی لاله‌گون یک ره به گلگشت چمن رفتیز شرم عارضت گل گشت تا سال دگر پنهان
مرا چون آشکارا می‌رود خون دل از دیدهچه حاصل زانکه با چشم تو می‌بازم نظر پنهان
نهانی خواستم پیش خیالت جان کشم، لیکنچو عشق آوازه اندر داد کی ماند خبر پنهان؟
تو خورشیدی و شاهی ذره، چندین رو متاب از ویکه بیچاره هوادارست، اگر پیدا و گر پنهان