شمارهٔ ۲۱
هوش مصنوعی: شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید و احساس تنهایی و ناامیدی خود را بیان میکند. او در تلاش است تا حس دلشکستگی و بیخبری دیگران از وضعیت خود را منتقل کند. عشق و جدایی او را بیمار کرده و هیچکس نیست که به حال او رسیدگی کند. او به یار خود اشاره میکند که این درد و رنج را نمیداند و در پایان به حسرت و نداهای آهش اشاره میکند که هیچکس از آنها مطلع نیست.
مینالم از عشق تو، جان را خبری نیستبیمارم غمخوارم کس را خبری نیست
هوش مصنوعی: من از عشق تو شکایت میکنم، اما کسی از حال من خبر ندارد. در این حالت رنج و بیماریم، هیچکس به فکر من نیست.
تا پای نهادیم درین راه تو جانانحیران شده ام مرده دلان را خبری نیست
هوش مصنوعی: وقتی به این مسیر قدم گذاشتم، ای معشوق، گیج و سردرگم شدم و دلهای بیروح هیچ خبری از حال من ندارند.
از حال من آگاه کجا میشود آن یارهی های که این سنگدلان را خبری نیست
هوش مصنوعی: یار من از حال من خبر ندارد و نمیداند که من چگونه در سوگ او به سر میبرم، در حالی که سنگدلان دور و برم هیچ توجهی به این درد و حال من ندارند.
ای آنکه توئی طعنه زنی محض خطاستاین سوز دلم را تو چه دانی خبری نیست
هوش مصنوعی: ای آنکه به من خود را مسخره میکنی، بدان که این کار اشتباه است. تو از شعلهای که در دل من زبانه میکشد هیچ اطلاعی نداری.
خوشبوی وفا میشنود یار ز هر آهآه صد این بیخبران را خبری نیست
هوش مصنوعی: عزیزم از هر آه و نالهای بوی وفا را حس میکند، اما این بیخبران هیچ اطلاعاتی از این موضوع ندارند.