تناجی
ابن یمین فریومدی

شمارهٔ ۲۹

بیتو ایجان و جهان کار من از دست برفتدل شیدا ز برم تا بتو پیوست برفت
عقلم آمد که بصبرم کند ارشاد و لیکچون مرا دید چنین شیفته ننشست برفت
سنبل زلف تو چون سلسله جنباند ز دوربیخود از جا دل سودا زده برجست برفت
دل اسیر خم ابروی کمان پیکر تستچاره ئی نیست کنون تیر چو از دست برفت
تا تو رفتی رمقی در تن من داشت مقاماو هم اندر عقبت بار سفر بست برفت
گفتم از عشق تو بی خویشتنم گفت بلیهر که هشیار در آمد بر ما مست برفت
دسترس داشت بدان طرفه نگار ابن یمینچشم بد تا که رسانید کش از دست برفت