شمارهٔ ۳۱
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از دوری معشوق سخن میگوید. او به خاطر اشکهایش تا صبح بیدار مانده و به زیبایی معشوق خود که دیگر او را نمیبیند، احساس حسرت میکند. چشمانش به او مینگرد و از غم دوری معشوق، نگران است. شاعر از عادت معشوق به سرکشی و بیتوجهی به خود گلهمند است و با وجود تمام دردهایی که میکشد، به نوعی با این وضعیت کنار میآید. او در نهایت تسلیم دردش شده و به آرامشی نسبی در میان این رنجها میرسد.
چشمم از گریه دوش ناسودستتا سحر گه سرشک پالودست
هوش مصنوعی: چشمانم از دیروز تا صبح به خاطر اشک، پاک و روشن نشده است.
گر نخفتست چشم من شایدچشم او باری از چه نغنودست
هوش مصنوعی: اگر من خوابم، شاید او هم خواب باشد؛ چرا که از چه نغمهای صحبت میکند.
روزها شد که آن نگارین رویبمن آن روی خوب ننمودست
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که چهره زیبا و دلربای آن معشوق بر من ننموده است.
بی سبب رخ ز من نهان داردمی ندانم که این که فرمودست
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که بدون دلیل چهرهاش را از من پنهان کرده و نمیدانم که این گفتهاش به چه معناست.
گفتم از چشم بد نگه دارشمگر آن چشم چشم من بودست
هوش مصنوعی: گفتم او را از آسیب نگاه بد دور نگهدار، اما شاید آن نظری که به او هست، خود چشمان من باشد.
سرکشی بود عادتش همه عمرخشم و دشنام نو در افزودست
هوش مصنوعی: او در طول عمرش همواره به بیاحترامی و ناسزاگویی عادت کرده و همیشه بر خشم و تندیاش افزوده است.
راضیم گرچه پای بازگرفتباری از درد سر بر آسودست
هوش مصنوعی: من راضیام حتی اگر به دلیل مشکلاتی که دارم، یک بار هم از درد و رنج آسوده شوم.