تناجی
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

شمارهٔ ۳۵

بی توام کار بر نمیآیدبر من این غم بسر نمیآید
ترسم از تن بدر شود جانمکز درم دوست در نمیآید
دل چو دلدار دورگشت از مننیک و بد زو خبر نمیآید
هر شبی تا بروزم از غم تومژه بر یکدگر نمیآید
میکنم جهد تا بپوشم حالدیده با اشک بر نمیآید
بننالم ز هیچ بد روزیکم ازان بد بتر نمیآید؟
روز بگذشت و هم نیامدیارتو چه گوئی مگر نمیآید
این همه یارب سحرگاهیخود یکی کارگر نمیآید