شمارهٔ ۳۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دلتنگی و غم ناشی از دوری محبوب صحبت میکند. او احساس میکند که بدون محبوبش نمیتواند به کارهایش ادامه دهد و غم او برایش غیرقابل تحمل است. دلش به یاد محبوبش آشفته است و هیچ خبر خوبی از او دریافت نمیکند. شاعر به شدت نگران است که جانش از غم محبوبش جدا شود و هر شب در خیال او بیدار میماند و نمیتواند خوابش ببرد. با اینکه تلاش میکند احساساتش را پنهان کند، اشکهایش به راحتی جاری میشود. او به بیقراریاش اشاره میکند که حتی یک روز هم نمیتواند بدون او سپری کند و در نهایت از یار خود میخواهد که هر چه زودتر برگردد.
بی توام کار بر نمیآیدبر من این غم بسر نمیآید
هوش مصنوعی: بدون تو، کارهایم پیش نمیرود و این اندوهی که دارم، به هیچ وجه تحمل نمیشود.
ترسم از تن بدر شود جانمکز درم دوست در نمیآید
هوش مصنوعی: من نگرانم که جانم از بدنم جدا شود و دوستم حتی از در نیز به سراغم نیاید.
دل چو دلدار دورگشت از مننیک و بد زو خبر نمیآید
هوش مصنوعی: دل من که به دور از محبوبش افتاده، دیگر نه نیکی او را میبیند و نه از بدیهایش خبری دارد.
هر شبی تا بروزم از غم تومژه بر یکدگر نمیآید
هوش مصنوعی: هر شب تا صبح به خاطر غم تو خوابم نمیآید و نمیتوانم چشمانم را روی هم بگذارم.
میکنم جهد تا بپوشم حالدیده با اشک بر نمیآید
هوش مصنوعی: سعی میکنم حالتی که دارم را پنهان کنم، اما اشکهایم نمیگذارند که این کار را انجام دهم.
بننالم ز هیچ بد روزیکم ازان بد بتر نمیآید؟
هوش مصنوعی: از بدیهای روزگار شکایت کنم، چه چیزی بدتر از این شرایط نمیتواند وجود داشته باشد؟
روز بگذشت و هم نیامدیارتو چه گوئی مگر نمیآید
هوش مصنوعی: روز گذشت و تو نیامدی. چطور میتوانم دربارهات صحبت کنم؟ مگر قرار بر این است که نیایی؟
این همه یارب سحرگاهیخود یکی کارگر نمیآید
هوش مصنوعی: این همه دعا و درخواست در سحرگاه، اما هیچ کس برای کمک نمیآید.