شمارهٔ ۳۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به درد و رنج ناشی از جدایی و هجرت از معشوق میپردازد. او از عدم توانایی در فراموشی معشوق در دل و فکرش صحبت میکند و میگوید که تا زمانی که دلش برنگردد، این درد کمتر نخواهد شد. شاعر احساس میکند که هجران معشوق پایانی ندارد و گویی قسم خورده است که خونش بریزد اما باز هم سینۀ او از عشق معشوق پر نخواهد شد. او به یاد آوری وعدههای گذشته از سوی معشوق اشاره دارد و ادعا میکند که این وعدهها هرگز تحقق نخواهد یافت. در نهایت، او بیان میکند که عشق و زیبایی معشوق در زندگیاش همانند زر است که ارزشش را از درون خود نمیگیرد و به نوعی نشاندهنده سختی و درد جدایی است.
ترا تا زین جفا دل برنگرددمرا این درد دل کمتر نگردد
هوش مصنوعی: هر وقت تو به من بیمحلی کنی و با من بد رفتاری کنی، دل من آرام نخواهد گرفت؛ این ناراحتی من کم نمیشود.
بمن برنگذرد یکشب ز هجرتکز اشک من جهانی تر نگردد
هوش مصنوعی: هرگز یک شب هم یاد هجرت از من دور نخواهد شد، زیرا اشکهای من باعث میشود که جهانی از غم و اندوه شکل بگیرد.
مگر هجران تو سوگند خوردستکه تا خونم نریزد بر نگردد
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که جدایی تو به گونهای است که تا زمانی که این درد و اندوه من به اوج نرسد، بازنمیگردی.
مرا گفتی که آیم نزدت امشببصد سوگندم این باور نگردد
هوش مصنوعی: تو به من گفتی امشب پیشت بیایم، ولی به صد قسم میگویم که این دروغ است و به حقیقت نخواهد پیوست.
کسی در کوی تو هرگز نهد پایکه چون پرگار گرد سر نگردد؟
هوش مصنوعی: هیچکس در خیابان تو قدم نمیگذارد، چرا که مانند پرگار، هر کس که بیاید فقط دور تو میچرخد و راهی برای ورود به عمق وجودت ندارد.
کسی دل در سرزلف تو بنددکه همچون زلف تو کافر نگردد؟
هوش مصنوعی: کسی دل به موها و شکل تو بسپارد که مانند زلف تو به وسوسه نیفتد و از راه ایمان خارج نشود؟
چو سایه عشق تو عالم بگیرداگر خورشید حسنت در نگردد
هوش مصنوعی: اگر عشق تو بر عالم سایه بیفکند، دیگر زیباییهای دنیا به چشم نخواهد آمد.
مرا زر در جهان این روی زردستوزین زر کار من چون زر نگردد
هوش مصنوعی: من در این دنیا با چهرهای زرد، هرچقدر هم که پول داشته باشم، کارهایم مانند طلا نخواهد شد.