تناجی
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

شمارهٔ ۳۷

برم امشب که آن سروسهی بودهمه شب کار دل فرماندهی بود
نه یک ساعت لب از بوسه بیاسودنه یکدم دستم از ساغر تهی بود
نگارم بود و یک چنگی خوش زنسوم ساقی چهارم شان رهی بود
گهی بر حلقه مشک ختن خفتگهی در سایه سرو سهی بود
ز وقت شام تا الله اکبرمی لعل و سماع خرگهی بود
نه کس را بود بر ما اطلاعینه ما را نیز از خویش آگهی بود
نه با گرگ آشتی او پلنگینه با آهوی چشمش روبهی بود
گهی بوس و گهی نوش و گهی رقصچه گویم عیب آنشب کوتهی بود
وز آنشب غصه بر غصه است ده تومرا کانشب نمردم زابلهی بود