شمارهٔ ۴۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به یاد عشق و دلبستگیهایش میپردازد و احساساتی از جمله ناامیدی و آرزو را بیان میکند. او امیدوار است که روزی معشوقش به او توجه کند و به او روی آورد. شاعر به زیبایی و تاثیر نگاه معشوق اشاره میکند و آرزو دارد که در سایه محبت او قرار گیرد. همچنین، او از تجربیات خود به عنوان یک عاشق سخن میگوید و از درد و رنجی که در این راه تحمل کرده، یاد میکند. در نهایت، شاعر درخواست میکند که معشوق، نسبت به او لطفی کند و از خشم و بیمحبتی دوری کند.
یکروز بکوی ما آخر گذرت افتدبرحال من مسکین روزی نظرت افتد
هوش مصنوعی: روزی به کوچه ما سر میزنی و حال بد من را که در رنج و سختی هستم، خواهی دید.
گر هیچ مرا بینی بس گوهر ناسفتهکز نرگس بیمارت بر گلشکرت افتد
هوش مصنوعی: اگر مرا ببینی، مانند گوهر ناب و گرانبهایی هستم که از عشق و زیبایی تو به دنیا آمدهام.
گویند برو بنشین در سایه زلف اوباشد که ازو کاری در یکدگرت افتد
هوش مصنوعی: میگویند برو در کنار زلف او آرام بگیر، شاید از او فایدهای به تو برسد.
در سایه تو جایم چون باشد تا هر روزخورشید دوبار آید برخاک درت افتد
هوش مصنوعی: در زیر سایهی تو، جایی برای من نیست که هر روز دو بار خورشید بر زمین تو بتابد.
گفتم که بجان بوسی در خشم شدی با منایدوست ندانستم گفتم مگرت افتد
هوش مصنوعی: گفتم که وقتی به جان بوسه میزنی، چرا با من در خشم هستی؟ مگر این دوستی را نمیدانی؟ نمیدانستم که این حرف میتواند تو را ناراحت کند.
هر چند ترا عادت خونریختنست ایجانبا ما زسر عادت برخیز اگرت افتد
هوش مصنوعی: با این که تو به خونریزی عادت کردهای، ای جان، با ما از این عادت دست بردار، اگر برایت امکانپذیر است.
یارب که چو من بادی تو برد گری عاشقتا سنگدلی چون خودجائی بسرت افتد
هوش مصنوعی: ای پروردگارا، ای کسی که مانند من در عشق بیتابی میکنی، نگذار سنگدلانی مانند خودم به تو آسیبی برسانند.