شمارهٔ ۵۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که زیباییهای دنیا بدون وجود او معنایی ندارند. او به طور خاص به خورشید و ماه اشاره میکند و میگوید که وجود این اجسام آسمانی نیز وابسته به زیبایی و محبت معشوق است. شاعر با بیان تصاویری از زلف و لب خندان معشوق، تأکید میکند که این زیباییها تنها در سایه حضور او حقیقت دارند و بدون او، هر زیبایی و شادی دیگر بیمعنا و زودگذر است. در نهایت، او از احساس ترس از گمشدن این زیباییها در آینده سخن میگوید و به مخاطب هشدار میدهد که زیباییها پایدار نیستند و باید از آنها حفاظت کرد.
زنجیر چو آنزلف پراکنده نباشدخورشید چو آنعارض رخشنده نباشد
هوش مصنوعی: اگر زنجیر به هم نپیچد و پراکنده باشد، مانند این است که خورشید نیز درخشان و تابان نخواهد بود.
خورشید که باشد که ترا بنده نباشدزنجیر چو آنزلف سرافکنده نباشد
هوش مصنوعی: آفتاب که در بالای سر است، چگونه ممکن است تو به بندگی آن عادت نکنید، وقتی که آن زلف پریشان در باد به حالتی نیست؟
روزی که تو برگرد گلت طره فشانیخورشید که باشد که ترا بنده نباشد
هوش مصنوعی: روزیکه تو برگردی، زیبایی و درخشش تو مانند تابش خورشید خواهد بود و در آن روز، کسی نخواهد بود که تو را نبیند و به ستایش تو نپردازد.
وانجا که نهی ناوک غمزه بکمان درمه کیست که از تو سپر افکنده نباشد
هوش مصنوعی: در جایی که تیرِ نگاه فریبندهای از سوی تو رها میشود، چه کسی است که از تو به دور مانده و خود را محافظت نکرده باشد؟
پیش لب خندان تو گل گرچه بخنددخود داند کان خنده چو این خنده نباشد
هوش مصنوعی: هرچند گل در حضور لبخند تو لبخند بزند، اما خود میداند که این خنده مانند خندهی تو نیست.
زینگونه بخون ریختن اردست بر آریترسم که دگر سال کسی زنده نباشد
هوش مصنوعی: از این نوع کشتار و خونریزی، نگرانم که شاید در سال آینده، کسی زنده نماند.
زین حسن مشو غره که بازار گل سرخبس تیز بود لیکن پاینده نباشد
هوش مصنوعی: به زیبایی و جذابیت نبوید که گلهای سرخ در بازار زیبایی بسیار زودگذرند و دوام ندارند.
ببرید سرزلف و سزا کرد و بگفتمما را مکش ایزلف که فرخنده نباشد
هوش مصنوعی: زلف تو را بریدند و سزاوار بود، اما من گفتم ای محبوب، مرا مres نکش، زیرا این کار خوشیمن نخواهد بود.