شمارهٔ ۱۲۷
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها از درد و رنج ناشی از عشق سخن میگوید. او از عشق به خدا و محبت به محبوبش صحبت میکند و به محنتهای خود اشاره میکند که ناشی از این عشق است. شاعر احساس میکند که نمیتواند از این راه برگردد و به خاطر عشقش، به هر درد و رنجی تن میدهد. او از خشم و تهدیدهای دلدادهاش میگوید و میپرسد که چه باید بکند. عمرش در حال سپری شدن است و او در انتظار است که آیا میتواند به عشقش ادامه دهد یا خیر. در نهایت، او به تنهایی و دردی که از فراق محبوبش دارد اشاره میکند و از محبتی که تنها خودش میفهمد، سخن میگوید.
خود بخود خواستم اینعشق علی الله چکنممحنت من ز من آمد گله زانمه چکنم
هوش مصنوعی: عشق به خدا در دل من بهطور طبیعی شکل گرفت، اما درد و رنج من نتیجهای از خودم است و نمیدانم چه کار باید بکنم.
نتوان خوردغم ار در ره او کشته شومصد هزارند چو من کشته درین ره چکنم
هوش مصنوعی: نمیتوانم از غم بخورم اگر در راه او جان بدهم، زیرا در این راه صد هزار نفر مثل من جان دادهاند. چه باید بکنم؟
همه دم گوئی از خشم که جانت ببرمچند گوئی ببر و باز رهان وه چکنم
هوش مصنوعی: هر لحظه از خشم حرف میزنی که جانم را بگیری، اما چند بار میگویی ببر و بعد دوباره رها کن، حالا چه کنم؟
پردلی شرط نباشد چوره عشق رویمن و زلف تو توکلت علی الله چکنم
هوش مصنوعی: اگر عشق به چهرهات و موهای تو بیپروا باشد، من چگونه به خداوند توکل کنم؟
عمر بگذشت مرا و تو همیگوئی صبرور اجل دامن من گیرد ناگه چکنم
هوش مصنوعی: زمان زیادی از عمر من گذشته و تو هنوز میگویی صبر کن. مگر روزی ناگهان سرنوشت مرا نگیرد، چه کار کنم؟
برمن آنست که تا روز نخسبم زغمتچون تو از ناله من نیستی آگه چکنم
هوش مصنوعی: بر من لازم است که تا روزی که میخوابم، از غم تو بیدار بمانم، چون تو از نالهها و دردهایم خبر نداری و نمیدانم چه باید بکنم.
دورباد، ارتو جز از من بکسی درنگریپس ببینی بحقیقت که من آنگه چکنم
هوش مصنوعی: از دور نگاه کن، اگر جز من به کسی توجه نکنی، متوجه خواهی شد که من در آن زمان چه کار میکنم.