شمارهٔ ۱۵۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به معشوق خود خطاب میکند و احساسات دردناک و دلتنگیاش را ابراز میکند. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از او میخواهد تا به او توجه کند. شاعر از وضعیت خود در غیاب معشوق شکایت میکند و میگوید که عاشق واقعی هیچگونه رهایی از این عشق ندارد. او به نوعی تسلیم و وابستگی خود به معشوق اعتراف میکند و از او میخواهد که به وعدههایش عمل کند، زیرا هر بار که به انتظار او مینشیند، بیشتر به او وابسته میشود. در نهایت، شعر به نمایش تضادهای عشق و درد و رنج ناشی از آن میپردازد.
تو چه ترکی تو چه ترکی که به رخ فرّ هماییز منت شرم نیاید که به من رخ ننمائی
هوش مصنوعی: تو چقدر زیبا هستی، ای معشوق! که حتی زیباییهای فرشتگان نیز در مقابل تو رنگ میبازد. از این روست که از من شرم نمیکنی و به من روی نمیآوری.
من بیچاره مسکین که به هجر تو اسیرمتو خودم باز نپرسی که تو چونی و کجائی
هوش مصنوعی: من بیچاره و درماندهام که به خاطر دوری تو در رنج و سختیام، اما تو حتی نمیپرسی حال من چطور است و کجا هستم.
چه شکایت کنم از تو که تو خود نیک شناسیچه حکایت کنم از دل که تو خود در دل مائی
هوش مصنوعی: چه چیزی از تو بگویم، وقتی که خودت به خوبی میدانی؟ و چه داستانی از دل من تعریف کنم، وقتی که تو خود در دل منی؟
کج دهی وعده و باور کنم آن را همه از تومن چنین ساده چرایم تو چنین شوخ چرائی
هوش مصنوعی: من به وعدههای تو اعتماد میکنم، حتی اگر از کجایی بیاید. چطور میتوانم اینقدر سادهدل باشم که به تو اینگونه امیدوار باشم، در حالی که تو همیشه شوخ و بازیگوشی؟
نه ز دست تو خلاصم نه به جان از تو امانمتو چه دردسری آخر چه عذابی چه بلائی
هوش مصنوعی: من نه میتوانم از تو رها شوم و نه میتوانم از تو نجات پیدا کنم. واقعاً چه دردسر بزرگی است، چه عذابی، چه مصیبت رو به رو دارم.
بکنی رای وصالم نه که تو بیش ازانیتو به جان بوسه فروشی نه که تو بیش بهائی
هوش مصنوعی: اگر بخواهی به وصالم برسی، نه به خاطر آنکه تو بیشتر از من ارزش داری، بلکه باید بدانی که تو به جانم عشق میورزی و نه به خاطر داشتن بیشتر از آنچه من دارم.
گر به عمری برم آیی به عتابی بخوری دلهمه رنج دل هر دوست بخواهی و نیائی
هوش مصنوعی: اگر روزی به دیدنم بیایی و با ناراحتی صحبت کنی، دل هر دوستی را خواهی شکست، اما تو هرگز نخواهی آمد.