شمارهٔ ۱۵۵
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر با معشوقش صحبت میکند و از او میخواهد که به احساسات عمیقش توجه کند. او از اشکهایش مانند دریاچه صحبت میکند و میگوید که بیمعشوقش حالتی ندارد. شاعر از درد هجرت و خون دل خود میگوید و از معشوق درخواست یک بوسه میکند. او همچنین به جفای معشوق اشاره میکند و میگوید هر آنچه پنهان باشد، در نهایت نمایان میشود. در انتها، شاعر به این نکته میرسد که خود و معشوق هر دو از احساساتشان آگاهند و این صحبتها شاید بیهوده باشد.
دلبرا چشم من از اشک چو دریاچه کنیوزمن دلشده بیجرم تبرا چه کنی
هوش مصنوعی: عشق من، وقتی که چشمت را از اشک پر کنی، مانند دریاچهای خواهد شد. و از من که دلزده و بیجرم هستم، چه انتظاری داری؟
خون ما خود غم هجرت زره دید، بریختاینهمه قصد بخون ریختن ما چه کنی
هوش مصنوعی: خون ما به خاطر درد دوری از وطن ریخته شده است، بنابراین این همه تلاش و قصد برای کشتن ما چه فایدهای دارد؟
گرد مه مشگ کشیدی و دلم بربودیزلف را بازگره بر زده تا چه کنی
هوش مصنوعی: تو با جلوهگری و زیباییات دلم را دزدیدی و با گیسوانت که شانهزنی، میخواهم ببینم که چه کار میکنی.
گربجان از تو یکی بوسه بخواهم تنهابدهی بیجگری؟ یا ندهی تا چه کنی
هوش مصنوعی: آیا از تو فقط یک بوسه میخواهم که بدون توجه به من بدهی؟ یا اینکه اگر ندهی، چه واکنشی نشان میدهی؟
گفتی از من چه جفا دیه اندر همه عمرآنچه پوشیده نمیماند پیدا چه کنی
هوش مصنوعی: گفتی از من چه بدی کردهای که در تمام عمر، آنچه پنهان بوده، دیگران را معلوم شده است. حالا چه کار میکنی؟
چون تو میدانی و من دانم گفتن بچه کارخویشتن را و مرا بیهده رسوا چه کنی
هوش مصنوعی: وقتی تو خودت میدانی و من هم میدانم، چرا باید درباره آن صحبت کنیم؟ این کار فقط من را رسوا میکند و هیچ فایدهای ندارد.