بخش ۱۲ - آگاه شدن شهریار از مکر و دستان شیرافکن گوید
هوش مصنوعی: شخصی به نام جهانجوی شیرافکن وارد قلعهای میشود و آن را با پارچهای زیبا تزئین میکند. این قلعه بهشتی میشود زیرا دیبا و زری که در آنجا استفاده میشود، در هر کوی و برزن کشیده شده است. مردان و زنان در آنجا با ساز و نای خوشحال و شاداب هستند. سپهدار به ایوان قلعه میآید اما از نیت واقعی جهانجوی شیرافکن بیخبر است.
جهانجوی شیرفکن به تدریج نقشهای برای فریب سپهدار میکشد و به دسیسهگری و جنگی فرمان میدهد که در جشن فردا، سپهدار را در دام بیندازند. او نگران میشود و تصمیم میگیرد که به سپهدار خبر دهد تا او را از خطر آگاه کند. سپهدار از آگاهی جهانجوی شیرفکن شگفتزده میشود و در پاسخ به او میگوید که قسمت خوب و خوشبختی به تو تعلق دارد. بدین ترتیب، داستان به تضاد بین وفاداری و خیانت پیش میرود.
جهانجوی شیرافکن آمد ز راهبه دیبا بیاراست آن قلعهگاه
هوش مصنوعی: یک قهرمان بزرگ که قدرتی فوقالعاده دارد، از راه رسید و با زیبایی خود، آن قلعه را زینت بخشید.
بهشتی شد از بس که دیبای زربه هر کوی و برزن کشیدند در
هوش مصنوعی: بهشتوار شد، به خاطر اینکه در هر گوشه و خیابان، پارچهی طلا را پخش کردند.
بر افراز هر روزن از داد نایزن و مرد آن قلعه بربط سرای
هوش مصنوعی: هر روز در هر پنجرهای صدای مردان و زنان آن قلعه بلند است و موسیقی رباب به گوش میرسد.
دم نای کر کرد گوش سپهربه نظاره آمد در آن قلعه مهر
هوش مصنوعی: زمانی که نای و ساز به صدا درآمد، آسمان برای تماشا به آن قلعه مهربانی نزدیک شد.
سپهدار آمد در ایوان اونبد آگه از مکر و دستان او
هوش مصنوعی: سردار به دیدار او آمد، اما از حقهها و فنون او چیزی نمیدانست.
سه روز اندرون قلعه مهمان شدندز می خرم و شاد و خندان شدند
هوش مصنوعی: سه روز در قلعه مهمان بودند و از شراب خوشحال و خندان شدند.
ولیکن نبد آگه آن نامجویکه دام اوفکندهست مهمان اوی
هوش مصنوعی: اما مهمان کسی که در جستجوی نام است، باید بداند که او در دام کسی گرفتار شده است.
کهش آرد به دام و به بند آوَرَدسر نامور در کمند آورد
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که کسی یا چیزی به دام میافتد و به اسارت گرفته میشود و در این حالت، فردی با شهرت و نامآور در تله گرفتار میشود.
ز دانا شنیدم من این داستانکه میگفت از گفتهٔ راستان
هوش مصنوعی: من از یک فرد دانا داستانی را شنیدم که او دربارهٔ سخن حقگویان میگفت.
که هرکس که چَه در سر ره کندرهش را زمان سوی آن چَه کند
هوش مصنوعی: هر کسی که در زندگی هدف و آرزویی مشخص داشته باشد، زمان و موقعیتها نیز به سمت آن هدف او پیش خواهند رفت و او را یاری خواهند کرد.
ز گُردان دو صد مرد جنگی گزیدبدیشان به پیمان سخن گسترید
هوش مصنوعی: از میان دو صد جنگی شجاع، او افرادی را برگزید و با آنها به گفتگو و تفاهم پرداخت.
چنین است پیمان که در جشنگاهچو فردا نشیند سپهبد به گاه
هوش مصنوعی: پیمان این است که وقتی سپهبد فردا در مکان جشن حاضر شود، همین طور خواهد بود.
چو سرگرم گردد هم آنگه ز میزنم دست بر دست گویم که هی
هوش مصنوعی: وقتی که مشغول میشوم، ناگهان از شادی دستهایم را به هم میزنم و با خودم میگویم: وای!
سران سربهسر حملهآور شویدیکایک بر این دلاور شوید
هوش مصنوعی: همه شما به طور جدی و متحد به حمله بیایید و هر کدام از شما باید دلاور و شجاع باشید.
ز بالای تختش به زیر آوریدبه خم کمندش به زیر آورید
هوش مصنوعی: از فراز تختش او را پایین بیاورید و او را به دام بیندازید.
ز فکرش چو بهزاد آگاه شددلش تیره زان کار بدخواه شد
هوش مصنوعی: وقتی دلش از افکار بدی که در ذهن داشت باخبر شد، به شدت غمگین و ناراحت گردید.
به دل گفت این کای سزای منستکه این کپسوان در سرای منست
هوش مصنوعی: به دل گفتم که این وضعیت، نتیجه کارهای من است و این مشکلات در زندگی من وجود دارد.
نباشد سزاوار زه دار و گیرکه دام افکنم در ره نره شیر
هوش مصنوعی: نباید کسی را که از نظر اخلاقی درست نیست، در دام بیندازم، به ویژه که این کار را برای صید یک شیر نر انجام دهم.
همان به کزین کارش آگه کنمو زو دست بدخواه کوته کنم
هوش مصنوعی: بهتر است که از کار او مطلع شوم و با او که نیت بدی دارد، قطع رابطه کنم.
بشد زود و این با سپهبد بگفتسپهبد چو بشنید ماندش شگفت
هوش مصنوعی: سریعا به جایی رفت و با فرمانده صحبت کرد. وقتی فرمانده این را شنید، متعجب ماند.
چنین داد پاسخ بدان نامدارکه کردی نهانِ بَدان آشکار
هوش مصنوعی: او به آن شخص مشهور پاسخ داد که تو بدیها را پنهان کردهای و حالا آنها را برملا میکنی.
ترا باد سرسبز و فرخنده بختبود روشن از روی تو تاج و تخت
هوش مصنوعی: تو از نسیم خنک و خوشبختی بهرهمند هستی، که روشنایی و زیبایی تو مانند تاج و تختی درخشان است.
بشد تا به نزد فرانک چو بادبدان ماهرخ کرد آن نیز یاد
هوش مصنوعی: تا زمانی که به فرانک رسید، مانند باد، یاد آن چهرهی ماهرخ به سراغش آمد.
فرانک بدو گفت ای نامداربرآریم فردا از ایشان دمار
هوش مصنوعی: فرانک به او گفت: ای معروف و مشهور، فردا ما از دست اینها خلاص میشویم.
نگفتم که بیرون میارش ز بندهمان تا بماند به خم کمند
هوش مصنوعی: من نگفتم که او را از بند رها کن، تنها خواستم که در دام عشق باقی بماند.