بخش ۳۸ - هنرنمائی کردن فرانک با شهریار گوید
هوش مصنوعی: فرانک، دختر دلیر شاه، به پیش سپهدار شیرگیر میآید و او به خاطر شجاعتش او را تحسین میکند. سپهدار او را به یاد آرزو و نبرد نمیاندازد و پیشنهاد میکند که از میدان جنگ برود و در حرم شاه باشد. فرانک از درد و زخمهایش میگوید و به قدرتش اشاره میکند که چگونه از زندان فرار کرده و پاسبانان را به خواب فرستاده است. سپهدار به او توصیه میکند که در جنگ مداخله نکند. در نهایت، فرانک به سوی لشکر برمیگردد و دو شاه سپاه به میدان باز میگردند.
بیامد به پیش فرانک دلیرسپهدار فرخنده شیر گیر
هوش مصنوعی: فرانک، دلیر و سپهدار شادمان، به جلو آمد.
چه دیدش فرانک برآمد برشفرود آمد و بوسه زد بر سرش
هوش مصنوعی: فرانک به او نگا کرد و به سمتش آمد، سپس بر سرش بوسهای زد.
سپهدار کردش بسی آفرینکه شاهین به تختت بود تیزبین
هوش مصنوعی: سپهدار او را ستایش کرد و به او گفت که مانند شاهینی تیزبین و هوشیار بر تخت نشستهای.
دگر رای میدان گردان مکنچنین آرزو رزم میدان مکن
هوش مصنوعی: دیگر در میادین جنگ چنین آرزو نکن و در این راه فکر و نظر نکن.
برو تا نداند کسی زین سپاهکه هستی تو دخت جهان جوی شاه
هوش مصنوعی: برو و از این گروه دور شو تا کسی نبیند که تو دختر شاهزادهای هستی که تمام دنیا را جستجو کرده است.
چو باریم بخشد خداوند ماهبگیرم سر تخت هیتال شاه
هوش مصنوعی: وقتی که خداوند برکت دهد، به زودی من تاج و تخت پادشاهی هیتال را به دست خواهم آورد.
وز آن پس تو را سوی ایران برمتو باشی سربانوان حرم
هوش مصنوعی: سپس من تو را به سوی ایران میبرم و تو رئیس و سرپرست بانوان حرم خواهی بود.
ولیکن ندانم ایا گلعدازکه بود این چنین زرد پوش سوار
هوش مصنوعی: اما نمیدانم این سوار زردپوش که هست که چنین به زیبایی و ظرافت جلوهگری میکند.
فرانک بدو گفت ای نره شیربه من نیز ننمود روی آن دلیر
هوش مصنوعی: فرانک به او گفت: ای شیر نر، تو هم به من روی آن دلیر را نشان نده.
مرا برد و در زیر بند آوریدسرم را به خم کمند آورید
هوش مصنوعی: مرا به همراه خود برده و در زیر دست و پا قرار دهید و سرم را در دام خود قرار دهید.
به نیرو گسستم شب تیره بندبر شیر کی تاب دارد کمند
هوش مصنوعی: با قدرتی که دارم، شب تاریک را چنان میشکنم که هیچکس نمیتواند در برابر من مقاومت کند.
برون آمدم من ز زندان اویبریدم سر پاسبانان اوی
هوش مصنوعی: من از زندان او بیرون آمدم و زنجیرهای نگهبانانش را پاره کردم.
شب تیره و کس نبد با خبرهمه پاسبانان به خواب سحر
هوش مصنوعی: در شب تاریک و خاموش، هیچکس از وضعیت آگاه نبود و تمام نگهبانان در خواب بودند تا صبح بیاید.
بر اسبی نشستم شب تیره منبرفتم برون از دم انجمن
هوش مصنوعی: در یک شب تاریک سوار اسبی شدم و از جمع و اجتماع خارج شدم.
سپهدار گفتا برون باد گردبدین سان مکن باز رای نبرد
هوش مصنوعی: فرمانده گفت: از اینجا خارج شو، دست از این کار بکش و دوباره به نبرد فکر نکن.
فرانک سبک سوی لشکر گرفتسبک آنکه بردست سر برگرفت
هوش مصنوعی: فرانک به آرامی به سمت لشکر رفت، همانطور که کسی که دستی بر سر میکشد، به آرامی پیش میرود.
جهان جوی برگشت از آوردگاهفرود آمدند آن دو شاه سپاه
هوش مصنوعی: جهان به گونهای از نبرد دور شد و آن دو شاه با سپاهشان به زمین آمدند.