شمارهٔ ۱۸
هوش مصنوعی: این شعری از شاعری غمگین و دلتنگ است که از درد و رنج خود سخن میگوید. او از استخوانهای ناتوان و زخمهای پنهانش صحبت میکند و بیان میکند که غم او باعث جنونش شده است. شاعر سالهای زیادی را با دوستانش گذرانده و هرگز کسی نتوانسته حال پریشان او را ببیند. او از طرفی میخواهد که از او دود شمعی تولید کند تا در بزم محبوبش زبانی نداشته باشد. در نهایت، شاعر شکایت میکند که محبوبش در جایی خوش است و او را به حال خود رها کرده است.
ننموده استخوان ز تن ناتوان مراپیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا
هوش مصنوعی: من ضعف و ناتوانی خود را نشان ندادهام، اما زخم پنهانم به وضوح نمایان شده است.
تا زد به نام من غم او قرعهٔ جنونشد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا
هوش مصنوعی: وقتی که درد عشق و غم او به من وارد شد، ذهن و روح من کاملاً درهم ریخت و به حالت جنون رسید. این غم چنان بر من تأثیر گذاشت که وجودم به شدت آسیب دید و تکهتکه شد.
عمری به سر سبوی حریفان کشیدهامهرگز ندیده است کسی سرگران مرا
هوش مصنوعی: سالهای زیادی را در کنار دیگران به خوش گذرانی و نوشیدن مشغول بودهام، اما هرگز کسی را ندیدهام که مانند من سرخوش و سرمست باشد.
از یک نفس برآر ز من دود شمعساننبود اگر به بزم تو ، بند زبان مرا
هوش مصنوعی: از یک نفس، برای من دود شمعی بلند کن. اگر در جمع تو، زبان من بسته نبود.
وحشی ببین که یار به عشرت سرا نشستبیرون در گذاشت به حال سگان مرا
هوش مصنوعی: وحشی را ببین که معشوقهاش در محفل خوشگذرانی نشسته و من بیرون از در، در حال افسردگی و تحسر مثل سگان باقی ماندهام.