شمارهٔ ۱۸۰
هوش مصنوعی: غزل درباره عشق و longing است. شاعر میخواهد به وصال معشوقش برسد، اما از موانع و مشکلاتی که ممکن است در این راه پیش بیفتد، میترسد. او تلاش میکند با صبر و تحمل، به دوری از محبوبش بپردازد، اما نگران است که این فاصله به ناگهانی به درد و حسرت شدید تبدیل شود. در نهایت، آرزوی او این است که روزی درد و عشقش را با دیگران در میان بگذارد و آن را به زبان بیاورد.
پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتدکه شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد
هوش مصنوعی: من به امید وصل محبوبم به فکر نخواهم افتاد، زیرا اگر کسی دیگر در این بین وارد شود، شوق و اشتیاق من بیشتر خواهد شد و این انتظار طولانیتر میشود.
به خود دادم قرار صبر بی او یک دو روز امااز آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد
هوش مصنوعی: به خودم قول دادم که برای مدتی بدون او صبر کنم، اما از این میترسم که ناگهان یک روزی پیش بیاید که نتوانم تحمل کنم و همه چیز به هم بریزد.
فغان کز دست شد کارم ز هجر و کار سازان راز ضعف طالعم هر روز کاری در میان افتد
هوش مصنوعی: زندگیام به خاطر دوری و جدایی به سختی میگذرد و به دلیل نادبختی من هر روز مشکل و مصیبتی برایم پیش میآید.
خوش آن روزی که چون گویند پیشت حرف مشتاقانحدیث درد من هم از کناری در میان افتد
هوش مصنوعی: روز خوشی است که وقتی از عشق و آرزوها صحبت میشود، درد من نیز به طور ناخواسته و طبیعی به میان بیاید.