شمارهٔ ۲۵۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر نسبت به محبوبش، شیرین، است. او به یاد شیرین، جانش را میسوزاند و تیشه به دست میگیرد. شاعر بدون او، حس درد و غم را تجربه میکند و توصیف میکند که چگونه خواهان دیدار اوست. او اشاره میکند که بسیاری از افراد بر سر قبر محبوبش جان دادهاند. در نهایت، گرچه عشق باعث آزار او شده، اما آن عشق در ذهن و قلبش باقی مانده است.
کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورشجان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش
هوش مصنوعی: کوهنورد به خاطر یاد شیرین و لبِ جان، جان شیرینش را پرورش داد و جز تیشهای در دستش هیچ چیز دیگر نداشت.
آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی اوتا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش
هوش مصنوعی: کسی که تاروپودش مانند استخوان است و ظاهری خشن دارد، به سوی او برو و ببین که چطور آتش فراق او، او را به خاکستر تبدیل کرده است.
جمله از خاک درش خیزند روز رستخیزبسکه بیماران غم مردند بر خاک درش
هوش مصنوعی: در روز قیامت، همه از خاک برمیخیزند و به خاطر بیماریهایی که سبب مرگ غمانگیز مردم شده، بر درگاه او تجمع میکنند.
دست برخنجر خرامان میرود آن ترک مستمانده چشم حسرت خلقی به دست و خنجرش
هوش مصنوعی: دست آن جوان شنگول و زیبا بر روی خنجرش میچرخد، در حالی که عدهای به او نگاه میکنند و در دل آرزوی او را دارند.
فکر زلفت از سر وحشی سر مویی نرفتگرچه مویی گشت از زلف تو جسم لاغرش
هوش مصنوعی: در ذهن من همیشه تصویر زلف تو وجود دارد، حتی اگر که آن زلف به موهای نازک و کمپشتی تبدیل شده باشد.