شمارهٔ ۳۱۸
هوش مصنوعی: شاعر با حسرت از کوی معشوق بازمیگردد و از اینکه نتوانسته به او نزدیک شود، ناراحت است. او در مسیر راه، خاک در خانه معشوق را به صورت خود میمالد و با بغض و اندوه، در حالی که فریادش به جایی نمیرسد، میرود. با این حال، او همچنان در اندیشه و حسرت وصال میماند و از اینکه نتوانسته به آرزوی خود برسد، در دل غم و افسوس است. در نهایت، شاعر به تنهایی و با دل پر از حسرت از کوی معشوق فاصله میگیرد.
دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتمنشد پابوس روزی آستان بوسیدم و رفتم
هوش مصنوعی: دل پر از آرزو و افسوس من از راه تو بازگشت و من از آنجا رفتم. نتوانستم روزی به پای تو سجده کنم و به آستانت بوسه زنم و در نهایت از آنجا دور شدم.
ز گرد راه خود را بر سر کوی تو افکندمرخ پر گرد بر خاک درت مالیدم و رفتم
هوش مصنوعی: من از گرد و غبار راه به سوی کوی تو آمدم، چهرهام پر از خاک شده و بر در خانهات مالیدهام و سپس رفتهام.
اگر منزل به منزل چون جرس نالم عجب نبودکه آواز درایی از درت نشنیدم و رفتم
هوش مصنوعی: اگر به سفر بروم و در هر منزل مثل زنگ صدای بلندی بزنم، تعجبی ندارد که صدای من را از در تو نشنیدم و بیآنکه کسی بفهمد، راهی شوم.
نیامد سرو من بیرون که بر گرد سرش گردمبه سان گرد باد از غم به خود پیچیدم و رفتم
هوش مصنوعی: سرو من بیرون نیامده و به دورش نمیچرخم. از غم به حالت غمگینی درآمده و از آنجا دور شدم.
میسر چون نشد وحشی که بینم خلوت وصلشبه حسرت بر در و دیوار کویش دیدم و رفتم
هوش مصنوعی: وقتی نتوانستم وحشی را ببینم که در خلوت وصالش باشد، با حسرت به در و دیوار کوی او نگاه کردم و سپس آنجا را ترک کردم.