تناجی
وحشی بافقی

بخش ۸ - حکایت

به حربا گفت خفاشی که تا چندسوی خورشید بینی دیده دربند
ازین پیکر که سازد چشم خیرهچرا عالم کنی بر خویش تیره
ز نشترهاش کاو الماس دیده‌ستبه غیر از تیرگی چشمت چه دیده‌ست
چه دیدی کاینچنین بی‌تابی از ویتپان چون ماهی بی‌آبی از وی
ترا جا در مغاک ، او را در افلاکبرو کوتاه کن دستش ز فتراک
چو پروانه طلب یاری که آن یارگهی پیرامن خویشت دهد بار
چو نیلوفر از این سودای باطلنمی‌دانم چه خواهی کرد حاصل
بگفتش کوتهی افسوس افسوستو پا می‌بینی و من پر تاووس
تو شبهای سیه دیدی چه دانیفروغ این چراغ آسمانی
گرت روشن شدی یک چشم سوزنبر او می‌دوختی سد دیده چون من
تو می پیما سواد شام دیجورنداری کفه میزان این نور
ترازویی که باشد بهر انگشتبود سنجیدن کافور از او زشت
همین بس حاصلم زین شغل سازیکه با خورشید دارم عشقبازی
ازین به دولتی خواهم در ایامکه تا خورشید باشد باشدم نام
بیا وحشی ز حربایی نیی کمکه شد این نسبت و نامش مسلم
به خورشید سخن نه دیدهٔ دلمشو خفاش ظلمت خانه گل
گر این نسبت بیابی تا به جاویدبماند سکه‌ات بر نقد خورشید