شمارهٔ ۶
شاعر در این شعر میگوید که هزاران و صدها زیبایی در طبیعت و شهر و زندگی دیده است اما آن زیباییها در برابر زیبایی یار او هیچ هستند و کم میآورند؛ نرگس و چشم آهو کمی شبیه چشمان یارش هستند و تیر کمانهای بابلی کمی شبیه به تیر غمزههای یارش . در نهایت شاعر میگوید که راستقامتی سرو را باید به قامت یارش تشبیه کنند نه برعکس.
شب سیاه بدان زلفکان تو ماندسپید روز به پاکی رخان تو ماند
سیاهی شب به زلفهای سیاه تو شبیه است، سپیدی روز به پاکی رخ تو میماند
عقیق را چو بسایند نیک سودهگرانکه آبدار بود، با لبان تو ماند
وقتی که حکاکان عقیق را خوب بسابند، هنگامی که سرخ و باطراوت و شاداب میشود به لبهای تو شبیه میشود.
به بوستان ملوکان هزار گشتم بیشگل شکفته به رخسارگان تو ماند
در بهترین باغهای بزرگان گشت و سیر کردم گلهای تازهٔ آن باغها به چهرهٔ تو میماند
دو چشم آهو و دو نرگس شکفته بباردرست و راست بدان چشمکان تو ماند
دو چشم آهو و دو نرگس مست که تازه شکفته شده، بدون شک به چشمان قشنگ تو شبیه است.
کمان بابلیان دیدم و طرازی تیرکه بر کشیده شود، به ابروان تو ماند
کمان بابلی و تیرهای صافی دیدهام که اگر آن کمان کشیده شود از نظر قوس و کشیدگی به ابروهای تو میماند.
تو را به سروبن بالا قیاس نتوان کردکه سرو را قد و بالا بدان تو ماند
[برعکس دیگران که قد و بالای آنها را به سرو شباهت میدهند] قامت تو را با قامت سرو نمیشود مقایسه کرد چون این سرو است که که از لحاظ قد و بالا به تو شبیه است. [تو ملاک و مصداق قد و قامت زیبا و بلندی، نه سرو]