شمارهٔ ۱۴۴
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی دلسوختگی و دلتنگی شاعر است. او از احوال دل خود میگوید که در میان بزم و شادیها نیز آرامش ندارد و نمیتواند به آرامش یا عشق گمشدهاش دست یابد. هرچند معشوقهای وجود دارد، اما یافتن او بسیار دشوار است. شاعر دلش را به مجنون تشبیه میکند و اشاره میکند که در این بزم، به خاطر نداشتن دسترسی به زیباییها و لذتها، همواره احساس تنهایی و محرومیت میکند. همچنین به تشبیه پرندهای اشاره میکند که در جستجوی آزادیش به دام افتاده و نمیتواند در باغی که او را جذب کرده، آرام بگیرد. در کل، این شعر بیانگر درد و longing (آرزو و خواسته) شاعر برای یافتن عشق و آرامش واقعی خود است.
دل بیتو چنان سوخت که داغش نتوان یافتدر بزم تو دیگر بچراغش نتوان یافت
هوش مصنوعی: دل من در محبت تو چنان آتش گرفته که هیچ نشانهای از آن درد نمیتوان پیدا کرد. در میهمانی تو دیگر هیچ نشانهای از آن شعله نمیتوان یافت.
هر چند که گم گشته ی ما هست پری خویاما نه چنان هم که سراغش نتوان یافت
هوش مصنوعی: هرچند آن پری که دلمان را برده، گم شده، اما نه به اندازهای که نتوانیم او را پیدا کنیم.
مجنون در مکتب خوبانست دل مندر خانقه و کنج فراغش نتوان یافت
هوش مصنوعی: مجنون در محیط عاشقانه و جمع دوستداران است، اما دل من در دنیای زهد و گوشهنشینی جا دارد که نمیتوان آن را یافت.
دل شیفته ی شاهسواریست که هرگزلهوش نتوان دیدن و لاغش نتوان یافت
هوش مصنوعی: دل عاشق یک پادشاه است که هرگز نمیتوان او را دید و نخواهی توانست او را پیدا کنی.
محروم بماندیم درین بزم که ساقیترکیست که بویی ز ایاغش نتوان یافت
هوش مصنوعی: ما در این مهمانی بیخبر و محروم ماندیم، چرا که ساقیاش ممتازی است و نمیتوان بویی از شرابش پیدا کرد.
مرغی که سراسیمه ی دامست فغانیدر گرد گل و گوشه ی باغش نتوان یافت
هوش مصنوعی: پرندهای که دچار اضطراب و نگرانی است، نمیتواند در فضای باغ و میان گلها آرامش بیابد و صدای خوشی سر دهد.