شمارهٔ ۱۹۲
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میگوید. او به این نکته اشاره دارد که اگر امروز لب معشوق به او نرسد، دلیلش مشخص است، زیرا او در حال مستی است و تا شب نمیتواند به او برسد. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که نظارهگر اوست و از زمین و زمان بیخبر است. او از درد و رنجی که به خاطر دوری از معشوق تحمل میکند سخن میگوید و از بوسههای معشوقی که هرگز به او نمیرسد، ناله میکند. در نهایت، او از دل سوختهاش و آتش شوقی که در درونش شعلهور است، صحبت میکند و امید دارد که آسیبی به گلبرگ معشوق نرسد.
امروز اگر می بمن آن لب نرساندپیداست که مخمور تو تا شب نرساند
هوش مصنوعی: اگر امروز رازی را با من در میان نگذارد، مشخص است که تا شب نمیتواند از حال و هوای مستیاش بیرون بیاید.
نظاره ی جولان توام کی برد از هوشگر این طرفت بازی مرکب نرساند
هوش مصنوعی: من مجذوب تماشای جلوههای تو هستم، اما اگر این سمت، بازی پیچیدهای را به راه بیاورد، ممکن است هوش را از من بگیرد.
بیچاره خرابی که دلش سوزد و از بیمدستی بچنان عارض و غبغب نرساند
هوش مصنوعی: بیچاره کسی که دلش احساس درد میکند و از ترس نمیتواند به کسی درخواست کمک کند یا نزدیکی کند.
فریاد من از وعده خلافیست کز آن لبهر بوسه که گوید به من اغلب نرساند
هوش مصنوعی: صدای من از ناراحتی به خاطر وعدههایی است که برآورده نمیشوند، زیرا لبان کسی که همیشه به من میگوید "دوستت دارم" همواره برای من به آن چیزی که وعده دادهاند نمیرسد.
برخاست شراری ز دل گرم فغانیآزار بگلبرگ تو یا رب نرساند
هوش مصنوعی: یک شعلهای از دل پرشور من برخواست که به گلبرگ تو آسیب نرساند. ای کاش!