شمارهٔ ۲۱۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حال و هوای عشق سخن میگوید و بیان میکند که عشق تمام صفات و حالتهای طاعات و عبادت را تحتالشعاع قرار داده است. او به فرشتهها هشدار میدهد که عصمت و پاکیاش را از دست داده و از دعا و کمک آنها نیز ناامید است. شاعر به خاطر عشقش دچار درد و رنج شده و دیگر امیدی به بهشت و نعمتهای آن ندارد. او از زندگی و بخششها شکایت میکند و به این نتیجه میرسد که حتی اگر فرشته شود، همچنان به خاطر بدنامیاش حرمت و مقامش از بین رفته است. در نهایت، او ناامید از تحقق آرزوهایش میباشد و حسرت آن را میخورد.
عشق آمد و هوای صف طاعتم نماندپرهیز ای فرشته که آن عصمتم نماند
هوش مصنوعی: عشق وارد زندگیام شد و دیگر نمیتوانم به حالت قبلی خود که در طاعت و عبادت بودم بازگردم. ای فرشته، مراقب باش که حالا دیگر از پاکی و عصمت دور شدهام.
دردا که از دعا تو بدستم نیامدیوز جانب کسی نظر همتم نماند
هوش مصنوعی: ای کاش که تو از دعای من به کمک نیامدی و از طرف دیگر کسی هم نظرش به من نبود.
خود را به عشق لاله رخی سوختم تماماندوه دوزخ و هوس جنتم نماند
هوش مصنوعی: من با عشق به چهره زیبای تو خودم را سوزاندهام و در این راه تمام غمها و آرزوهای بهشت و جهنم را کنار گذاشتهام.
دادی بسی نمک شکری نیز لطف کنکز خوان نعمت تو جزین قسمتم نماند
هوش مصنوعی: تو به من محبت و نیکی زیادی کردهای، لطفاً همچنان به من برکت و نعمت بده، زیرا از سفرهی نعمت تو جز این چیز کمی برای من باقی نمانده است.
می ده که گر فرشته شوم همچنان بدمبدنام چون شدم بر کس حرمتم نماند
هوش مصنوعی: به من مینوشان که اگر فرشته هم بشوم، باز هم بدنام میمانم؛ زیرا حرمت و اعتبار من دیگر بر کسی باقی نمانده است.
دنبال آرزوی دل خود نمی رومنومیدیم بسوخت بسی رغبتم نماند
هوش مصنوعی: در پی خواستههای قلبیام نیستم، چرا که ناامیدی مرا سوزانده و دیگر میلی برای ادامه ندارم.
اکنون که چون فغانیم افگندی از نظرگر هم که داشتم هنری قیمتم نماند
هوش مصنوعی: اکنون که مانند فریاد به نظر میرسیم، اگر هم هنری داشتم، دیگر ارزشی برایم باقی نمانده است.