شمارهٔ ۳۸۵
هوش مصنوعی: این شعر نشاندهندهی عاطفه و اندوه عمیق شاعری است که به شدت به معشوق خود وابسته است و در غم دوری او به سر میبرد. شاعر احساس میکند که هیچ راه نجاتی جز مرگ برایش وجود ندارد و در دشت وجودش، جایگاهی نمییابد. او از مردم دور شده و حس میکند هیچ آشنایی در اطرافش نیست. همچنین به زیبایی معشوقش اشاره میکند و دلتنگیاش را نسبت به زخمهای ناشی از جدایی ابراز میکند. در نهایت، او در دعاهای خود نیز امیدی نمیبیند و تمام وجودش غم و اندوه است.
ز غم جان میدهم چون دلربای خود نمیبینمچه درد است این که جز مردن دوای خود نمیبینم
هوش مصنوعی: به خاطر غم و ناراحتیام جانم را فدای عشق میکنم، زیرا دلبرم را نمیبینم. این درد بسیار سخت است که جز مردن هیچ راه نجاتی برای خود نمیبینم.
سزد گر سر نهم در دشت و از عالم روم بیرونکه در کویت من سرگشته جای خود نمیبینم
هوش مصنوعی: اگر لازم باشد در دشت سرم را به زمین بگذارم و از این جهان دور شوم، باز هم برایم بهتر است، زیرا در کوی تو نمیتوانم جای خود را پیدا کنم و گم شدهام.
به سودای تو گشتم آنچنان بیگانه از مردمکه یک کس در همه شهر آشنای خود نمیبینم
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و علاقهام به تو، به قدری از دیگران دور شدم که در تمام شهر هیچ کس را نمیشناسم و هیچ آشنایی ندارم.
من حیران به کوی آن پری دارم تماشاییکه هرگز جانب محنتسرای خود نمیبینم
هوش مصنوعی: من در کوی آن معشوق زیبایی حیران و شگفتزدهام، زیرا هرگز به سمت جایی که پر از درد و رنج باشد نگاه نمیکنم.
کدامین باد یارب در گلستان تو ره داردکه برگ یاسمینت در هوای خود نمیبینم
هوش مصنوعی: کدام باد میتواند در باغ تو بوزد که هیچکدام از برگهای یاسیمنت را در هوای خود نمیبینم؟
نشان غنچهٔ این گلستان از دیگران پرسیدکه من جز خار و خس در دست و پای خود نمیبینم
هوش مصنوعی: این گلستان نشانهای از غنچهاش را از دیگران سؤال کرد و گفت: من فقط خار و علفهای هرز را در اطرافم میبینم.
به زاری چون فغانی میزنم دست دعا بر سرکه خیری در دعای ناروای خود نمیبینم
هوش مصنوعی: با عجز و نالهای دعا میکنم و دستهایم را به سمت آسمان بلند کردهام، اما نمیبینم که در دعاهای نادرست و ناخالص خود نتیجهای خوب به دست بیاورم.