شمارهٔ ۳۹۱
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر ناامیدی و حسرت شاعر است. او به عشق و وصالی که برایش دست نیافتنی است اشاره میکند و میگوید که هرگز به آن نمیرسد. شاعر خود را در دنیایی دور از یاری و محبت میبیند و نشان میدهد که با وجود آرزوهای فراوان، به خواستههایش نخواهد رسید. او از دردها و رنجهایش سخن میگوید و از طرفی، از اینکه هیچ کس دردی را که دارد درک نمیکند، ناامید است. در نهایت، شاعر در تلاش است تا به کسی پناه ببرد و خواستهاش را بیان کند اما میداند که زمانش تمام شده است.
هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسمجایی رسیده یی که من آنجا نمی رسم
هوش مصنوعی: هیچگاه به وصال تو ای گل زیبا نخواهم رسید، تو به جایی رسیدی که من هرگز نمیتوانم به آنجا برسم.
خارم که دورم از شرف دستبوس گلگردم که سالها به ته پا نمی رسم
هوش مصنوعی: من مثل خار هستم که از مقام و ارزش دورم، اما به قدری به گل احترام میگذارم که سالها تلاش میکنم تا به او نزدیک شوم، هرچند که به پای او نخواهم رسید.
بی آبیم بکشت و کسی خضر ره نشدجان دادم و بجای مسیحا نمی رسم
هوش مصنوعی: در بیآبی به سر میبرم و هیچکس نیست که راه نجاتی برایم نشان دهد. جان خود را فدای فرصتها کردم، اما به جایی نمیرسم که شفا بخشم و دردهایم را تسکین دهم.
با هر که دم زدم جگرم پاره می کندهرگز بهمدمی من شیدا نمی رسم
هوش مصنوعی: هر کسی که با او صحبت میکنم، دلم را میشکند و هرگز به دوست واقعی و همدمی که دوستش داشته باشم نمیرسم.
صد نخل آرزو ز دلم سر زند و لیکهرگز بمنتهای تمنا نمی رسم
هوش مصنوعی: در دل من آرزوهای زیادی وجود دارد، مثل صد درخت نخل که روییدهاند. اما هرگز به آنچه که در دل دارم نمیرسم و به خواستههای نهاییام دست پیدا نمیکنم.
بهر تو داغ داغم و مرهم نمی نهیدرد تو دارم و به مداوا نمی رسم
هوش مصنوعی: برای تو بسیار ناراحتم و شفایی برای دردهایم نمیدهی. من از درد تو رنج میبرم و به درمان نمیرسم.
همچون فغانیم نفسی مانده است و بسدریاب امشبم که به فردا نمی رسم
هوش مصنوعی: ما مانند نالهای هستیم و تنها یک نفس برای ما باقی مانده است. پس امشب مرا دریاب که فردا به من نمیرسد.