شمارهٔ ۳۹۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حالتی ناامیدی و دوری از شادی و سرمستی سخن میگوید. او از ساقی و شراب دور مانده و خود را غمگین و مخمور احساس میکند. همچنین، احساس میکند که از نعمتها و زیباییهای زندگی جدا شده و در تاریکی و بینور مانده است. شاعر در پی مسیح و خلیل، که نمادهایی از راههای نجات و زیبایی هستند، میگردد اما همه چیز از دستش رفته است. او در میان مردم احساس تنهایی و شرمندگی میکند و در حالی که به عشق و مرگ فکر میکند، منتظر نشانهای از محبوبش است. در نهایت، با اشاره به اینکه دیگران توانستهاند مردگان را زنده کنند، از خود میپرسد که چرا او همچنان در رنج و بیماری باقی مانده است.
بس بینوا ز ساقی خود دور مانده اماز سر شراب رفته و مخمور مانده ام
هوش مصنوعی: من از ساقی خود دور ماندهام و به خاطر رفتن شراب، حالتی مست و بیحالی دارم.
هم آب رفته از دل و هم تاب از نظردور از چراغ میکده بی نور مانده ام
هوش مصنوعی: هم دل من خالی شده و هم چشمم از دیدن دور است. در این میکده که چراغش خاموش است، من تنها و بینور ماندهام.
نخل مسیح و باغ خلیل و زلال خضریکیک ز دست داده و مهجور مانده ام
هوش مصنوعی: من از دست نخل مسیح، باغ حضرت ابراهیم و آب روشن خضر دور شدهام و احساس تنهایی و جدایی میکنم.
در هیچ خرقه نیست ز من ناسزاتریاین هم عنایتیست که مستور مانده ام
هوش مصنوعی: هیچ کس از من بدتر نیست و این هم نعمتی است که در پنهان باقی ماندهام.
خلقی به تنگ از من و من از حیات خویششرمنده در میانه ی جمهور مانده ام
هوش مصنوعی: من از رفتار دیگران دلخورم و خودم نیز از زندگیام خجالتزده هستم، بهطوری که در میان جمع احساس تنهایی میکنم.
چشمم بروی شاهد و دل مایل فناموقوف یک اشاره ی منظور مانده ام
هوش مصنوعی: چشمم به سوی معشوق است و دلام به خاطر عشق و زیبایی او آماده فدا شدن است. بابت یک اشاره از جانب او، در انتظار ماندهام.
هر سو تفرجیست درین بزم چون بهشتتنها نه در مشاهده ی حور مانده ام
هوش مصنوعی: در این بزم که بهشت مانند است، همه جا شگفتیها و سرگرمیهایی وجود دارد و من تنها به تماشای حورهای بهشتی اکتفا نکردهام.
صد مرده زنده کرد فغانی طبیب شهرمن از دعای کیست که رنجور مانده ام
هوش مصنوعی: طباطبایی، پزشک شهر من با صدای دلنوازش جان صد مرده را باز میکند؛ آنچنان که من هم از درد و رنجی که دارم، از دعای کسی هنوز بهبود نیافتهام.