شمارهٔ ۴۰۰
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار بیان میکند که در سحرگاه، با قلبی غمگین و دردناک از میکده خارج شده و بر سر راه دوست به حالت اشک و خاک در آمده است. او چراغ دیدهاش را شمع صورت معشوقهاش میداند که بر او آتش زده و پاک شده است. همچنین اشاره میکند که نتوانسته از راه دختر رز جدا شود و به مانند برگ تاک در برابر حوادث پایمال شده است. او از زهد و ریاضت آنها خبری ندارد و به جای آن، به رندانی پیوسته که لباسهایشان چاک و پاره است. در نهایت، با اشاره به غم و اندوهی که داشته، احساس میکند که به تدریج سوخته و هلاک شده است.
سحر ز میکده گریان و دردناک شدمبراه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم
هوش مصنوعی: در صبح زود، از میکده با حالتی غمناک و گیرا بیرون آمدم و به راهی روانه شدم که دوست در آن است؛ گویی که به همان اندازه که اشک میریزم و در خاک فرو میروم، در پی او حرکت میکنم.
چراغ دیده ی من شمع روی ساقی بودکه زد بخرمنم آتش چنانکه پاک شدم
هوش مصنوعی: چشمهای من به مانند شمعی بود که روشناییاش را از ساقی میگیرد و وقتی که در آتش عشق او شعلهور شدم، پاک و خالص شدم.
ز راه دختر رز برنخاستم چندانکه پایمال حوادث چو برگ تاک شدم
هوش مصنوعی: من از مسیر دختر گل سرخ دور نشدم، تا جایی که مانند برگی از تاک در برابر حوادث و اتفاقات زندگی له و نابود شدم.
ز دلق زهد فروشان نیافتم خبریغبار دامن رندان جامه چاک شدم
هوش مصنوعی: از لباس و ریایی که زاهدان بر تن دارند، خبری نیافتم. با وجود اینکه دامن رندان پر از خاک و لباسهای چاکچاک است، اما من نیز به این حال درآمدم.
ز بسکه همچو فغانی کشیده ام دم سرداثر نماند ز من، سوختم، هلاک شدم
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه خیلی زیاد فریاد زدهام و نفس راحتم را گرفتهام، دیگر هیچ نشانی از من باقی نمانده است. به شدت در آتش درد و غم سوزانده شدم و نابود گردیدم.