تناجی
بابافغانی شیرازی

شمارهٔ ۵۶۱

ای صبا منع گرفتاری بلبل می‌کنیبا وجود آنکه می‌دانی تغافل می‌کنی
صبر اگر باشد توان چیدن رطب از چوب خشکآتشت گردد ریاحین گر توکل می‌کنی
نفی کس لازم نمی‌آید ز درد عاشقیبلکه اثباتست اگر نیکو تأمل می‌کنی
چون نجوشد خونت ای عاشق که در بستان اوارغوان می چینی و نظارهٔ گل می‌کنی
در پریشانی مده خود را که یک سررشته استآنچه نامش گاه زلف و گاه کاکل می‌کنی
گر بدانی ذره چندان نیست دور از آفتابذره‌ای بالاتر آ تا کی تنزل می‌کنی
در جگر الماس داری و نمی‌گویی سخنزهر می‌نوشی فغانی و تحمل می‌کنی