تناجی
اوحدالدین کرمانی

شمارهٔ ۲۴

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوستتا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفتنامی است زمن بر من و باقی همه اوست