تناجی
اوحدالدین کرمانی

شمارهٔ ۱۹۵

دوش آمده بود در برم دلدارمگفتم که شبا فاش مکن اسرارم
شب گفت پس و پیش نگه کن آخرخورشید تو داری زکجا صبح آرم