تناجی
خیالی بخارایی

شمارهٔ ۱۲۱

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتدتا بیخبران را سخن عشق در افتد
افتاد سرشک از نظر و خوار شد آریاین است سرانجام کسی کز نظر افتد
برپای تو سر می نهم و اشک بر آن استکاو نیز به عذر آید و در پای سرافتد
رسمی ست بتان را که به رخ پرده بپوشندباشد که به ایّام تو این رسم برافتد
گویم به خیالت صفت روز جدایییک شام به سر وقت خیالی اگر افتد