تناجی
خیالی بخارایی

شمارهٔ ۲۹۰

تا خاک راه همت اهل صفا شدمدر دیده ها عزیزتر از توتیا شدم
من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سودکز زلف تو مقیّد دام بلا شدم
گرچه شدم ز کعبه به بتخانه باک نیستروی تو بود قبلهٔ من هرکجا شدم
از دار و گیر رستهٔ بازار عاشقانسودم هیمن بس است که شهر آشنا شدم
تا پرده بر گرفت ز مهرِ رخت صبامانند ذره رقص کنان در هوا شدم
تا در هوای قدّ توام جان و سر چو سروبر باد رفت از همه آزاد تا شدم
از سر نهاده ام هوس تاج سلطنتز آن دم که بر درت چو خیالی گدا شدم