شمارهٔ ۲۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با حالی افسرده و نزار از درد و رنج عشق سخن میگوید. او به سوختن جهان خود و گذر دوران جوانی اشاره میکند و به احساسات تلخ و غمانگیز ناشی از عشق میپردازد. شاعر خود را به عنوان موجودی کوچک و بیچیز میبیند که در دریای عشق غرق شده است و غفلت او را به خواب برده. او درباره ی نداشتن شجاعت در پذیرش عشق و یاد معشوقش مینویسد و در نهایت به وفاداری و صداقت در عشق اشاره میکند. این ابیات تصویری از دلتنگی، حسرت و عواطف عمیق انسانی را به نمایش میگذارند.
فغان که سوخت جهان بهانه گیر مراچو صبح کرد به فصل شباب، پیر مرا
هوش مصنوعی: آه و وای که دنیا در آتش مصیبت میسوزد و من امیدی ندارم. زمانی که صبح به فصل جوانی نزدیک میشود، من در حال پیری و ناتوانی هستم.
ز موج خیزی دریای عشق، پنداریکه مورم و گذر افتاده بر حصیر مرا
هوش مصنوعی: از اوج و بلندی احساس عشق، به نظر میرسد که من مانند یک مورچهای هستم که بر روی فرشی افتادهام.
درین چمن نه چنان خفته ام که از غفلتچو سبزه سردهد آب این جهان به زیر مرا
هوش مصنوعی: در این باغ آنقدر خوابم نمیبرد که از غفلت مانند علفها آب این دنیا مرا خیس کند.
نداشت حوصله منصور، جام عشق به مناشاره کرد که از دست او بگیر مرا!
هوش مصنوعی: منصور حوصله کافی نداشت و جام عشق به من علامت داد که این عشق را از او بگیرم.
چو شیشه ام به پیاله سری ست، پنداریکه داده دایه ی من با پیاله شیر مرا
هوش مصنوعی: من همچون شیشهای هستم که درونش سر و صورتی دارد؛ انگار دایهام با پیالهای از شیر به من نگاه کرده و مرا پرورش داده است.
به سر فتیله ی داغم چو شمع روشن شدگذشت یاد تو هرگاه در ضمیر مرا
هوش مصنوعی: زمانی که یاد تو در وجودم روشن و واضح شد، مانند شعلهای که به سر فتیلهاش میافتد و میسوزد، همواره به یاد تو هستم و این احساس نمیگذرد.
سلیم، یار فروشی عشق را نازمکه خاک بودم و بفروخت چون عبیر مرا
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق، به دوش خودم میبالم که چون خاک بودم و مانند بویی خوش، مرا فروختند.