شمارهٔ ۶۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره longing و آرزوی انسانی برای دستیابی به عشق و آرامش است. شاعر از محدودیتها و دشواریهای زندگی صحبت میکند و به دنبال مکانی برای آرامش و عشق است. او به عشق مجنون اشاره میکند و میگوید که باید برای رسیدن به عشق تلاش کرد، حتی اگر در این راه دیوانه به نظر برسد. در نهایت، شاعر به قناعت و راضی بودن از شرایط خود اشاره میکند و بیان میکند که دیگر به چیزهای مادی نیاز ندارد و فقط از عشق و زیبایی زندگی راضی است.
کی به دل آرم خیال آشیان خویش راکز قفس بیرون نمی خواهم فغان خویش را
هوش مصنوعی: کی میتوانم در دل آرامش آشیان خود را جای دهم، وقتی که از قفس بیرون نمیتوانم فریاد و نالههای خود را داشته باشم؟
همچو مجنون ناتوانی از کجا، عشق از کجایافت در صحرا مگر دیوانه جان خویش را؟!
هوش مصنوعی: شما مثل مجنون ناتوان هستید و نمیدانید که عشق از کجا به سراغتان آمده است؛ مگر اینکه در صحرا مانند یک دیوانه جان خود را گم کرده باشید؟!
در گلستان محبت، عاقبت چون فاختهبر سر سروی نهادم خان و مان خویش را
هوش مصنوعی: در باغ دوستی، نهایتاً مانند فاخته، در بالای درختی، خانه و زندگیام را قرار دادم.
نام آن لب بردم و شد عمرها کز ذوق آنمی مکم چون غنچه اطراف دهان خویش را
هوش مصنوعی: با یادآوری نام آن لبهای زیبا، زندگیام سپری شد. از شوق و لذتی که از آن میگیرم، مانند غنچهای هستم که دور دهان خود را زیبایی میپوشاند.
ای هما، از پهلوی خود کن قناعت همچو منآخر از بهر که داری استخوان خویش را
هوش مصنوعی: ای هما، بهتر است که مانند من به داشتههای خود راضی باشی، چون در نهایت به چه چیزی بیشتر از جسم خودت نیاز داری؟
آب و نان دیگر نمی خواهم سلیم از روزگارهمچو ساغر وقف می کردم دهان خویش را
هوش مصنوعی: من دیگر به آب و نان نیازی ندارم، زیرا از روزگار تنها با آرامش و سکوت عبور میکنم و همچون ساغری که پر از نوشیدنی است، دهان خود را بستهام.