شمارهٔ ۱۳۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و جذابیت محبوبی است که شاعر را مجذوب خود کرده است. شاعر به توصیف چشمهای زیبا و مژگان دلربای او میپردازد و از احساس ناتوانیاش در برابر غمهای زندگی میگوید. او به بیبرگی درخت نخل و ناتوانی در رسیدن به مقصد اشاره میکند و نشان میدهد که زندگی بدون هنر و مهارت چه خالی و بیپری است. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که خود هیچگونه استقلالی ندارد و هر چیزی که دارد، از دیگری است.
میشناسم چشم او را، طرفه مست کافریستدیدهام مژگان شوخش را، عجب تیرآوریست
هوش مصنوعی: چشم او را خوب میشناسم، و جالب اینجاست که ناپاکی او در این نگاهش نهفته است. مژگان زیبایش نیز مانند تیر، به دلیری خود را نشان میدهد.
قوت بازوی غم را بین کزو عاجز شدهستمی که هر برگی ز تاکش پنجهٔ زورآوریست
هوش مصنوعی: نیروی غم را ببین که چه قدر قوی شده است، به طوری که حتی برگهای درختان انگور نیز به جلوهای از قدرتش تبدیل شدهاند.
از تهیدستی به مقصد ره نیابد نالهامنخل چون بیبرگ شد، هر شاخ تیر بیپریست
هوش مصنوعی: چون در فقر و تهیدستی هستم، به هدفهایم نمیرسم. نالهام مانند نخل بیبرگ است، هر شاخهاش به مانند تیر بیپری میباشد.
از پریشانی چه پروا آن سعادتپیشه راکز هنرمندی هر انگشتش به کف شاخ زریست
هوش مصنوعی: از نگرانی چه بترسم، کسی که در خوشبختی به سر میبرد و هر انگشتش نشانهای از هنر و زیبایی دارد.
یک سر مو حق نداری در وجود خود سلیمهرچه از اسباب هستی داری، آن از دیگریست
هوش مصنوعی: تو حتی حق نداری یک تار مو از وجود خود را برای خودت بپسندی، زیرا همه چیزهایی که در زندگی داری، از وجود دیگری نشأت میگیرد.