تناجی
سلیم تهرانی

شمارهٔ ۱۳۵

دلم نگاه ترا سخت آشنا دیده ستولی نمانده به یادش که در کجا دیده ست
به چشم من چه عجب گر ز ناز ننشیندغبار کوی تو چون سرمه چشم ها دیده ست
به من هر آنچه کند، پیش می تواند بردجهان ز خون دلم دست در حنا دیده ست
فغان ز تربیت آسمان که دانه ی مابه کشت پرورش از آب آسیا دیده ست
شکست توبه ی زاهد ز شوق ابر بهارچرا پیاله گذارد ز کف، هوا دیده ست
ز چشم خویش سیاهی مزن به ما بسیارکه چشم خسته دلان تو چشم ها دیده ست
سلیم خاک شد و فرش راه اوست هنوزبه حیرتم که چه زان شوخ بی وفا دیده ست