شمارهٔ ۲۱۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم جدایی و فراق یوسف هندی نژاد صحبت میکند. او از درد و سوزی که در دلش به خاطر دوری معشوق دارد، پرده برمیدارد. یوسف که هندی و زیباست، همچون ماه در شب میدرخشد اما از او جدا میشود. شاعر به یاد میآورد که چقدر برای این عشق زحمت کشیده و با او بوده، اما نهایتاً این عشق به حسرت و اندوه منتهی میشود. او احساس میکند که اعتمادش به دیگران بینتیجه است و در نهایت، دلش از وصال معشوق خالی و بیخبر باقی مانده است. تمام تلاشها و ارداتش به یاس و ناامیدی ختم میشود.
یوسف هندی نژاد من مرا از بر گریختدل کجا ماند به جای خویش چون دلبر گریخت
هوش مصنوعی: محبوب هندیالاصل من، قلب مرا فراری داد. اکنون دل من کجا باقی مانده وقتی که او از کنارم رفته است؟
بود هندستانی و از روی خود مهتاب دیدزان به شبگیر بلند آن شوخ مه پیکر گریخت
هوش مصنوعی: در هندستانی، ماه را از روی خود میدید و در شبهنگام، آن زیبای ستمگر با قامت بلندش از نظر ناپدید شد.
آنکه پروردم به صد خون جگر در دیده اشعاقبت چون قطره ی اشکم ز چشم تر گریخت
هوش مصنوعی: کسی را که با زحمت و به سختی بزرگ کردهام، در نهایت مثل یک قطره اشک از چشمانم گریخت و از دست رفت.
اعتمادی بر غلامان سیاه ای خواجه نیستسایه از همرنگی ایشان ز پیغمبر گریخت
هوش مصنوعی: ای آقا، به غلامان سیاه اعتماد نکن، چون وقتی سایه به رنگ آنها درآمد، حتی پیامبر هم از آنها دور شد.
طاقت سوز فراق او دلم با خود ندیدآتشی دارم کزو چون دود خاکستر گریخت
هوش مصنوعی: من توانایی تحمل درد جدایی او را ندارم و در دل خود آتشی دارم که مانند دودی، از خاکستر دور میشود.
صد تمنا بود دل را از وصال او سلیمکارها بسیار با او داشتم، کافر گریخت
هوش مصنوعی: دل من آرزوهای زیادی از وصل او داشت، اما با وجود اینکه کارهای زیادی با او داشتم، او همچنان از من دوری کرد.