شمارهٔ ۲۹۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که عشقش او را فریب نمیدهد و نمیتواند او را فراموش کند، زیرا هرگز در دنیا کسی را بیوفاتر از او ندیده است. شاعر احساس میکند که هیچ دشمنی مانند او وجود ندارد و از این محبت عمیق شگفتزده است. او با وجود اینکه کار خاصی نکرده، نمیتواند او را فراموش کند. در لحظه وداع، شاعر عشق و جان خود را به او میسپارد و معتقد است که در دنیا کسی نیست که بتواند او را از یاد ببرد. نهایتاً، در زمانی که نامش مطرح شود، او را به عنوان یک غلام وفادار معرفی میکند.
ای گل دگر ز دست کجا می گذارمتنتوان فریب داد مرا، خوب دارمت
هوش مصنوعی: ای گل، دیگر از دست کجا میتوانمت دور کرد؟ نمیتوانی مرا فریب دهی، زیرا تو را خوب نگهدارم.
از تو ندیده ام به جهان بی وفاتریباور مکن گر اهل وفا میشمارمت
هوش مصنوعی: به من ثابت شده که هیچکس به اندازه تو در این دنیا بیوفا نیست. بنابراین، اگر تو را اهل وفا میدانم، اشتباه میکنم و این را باور نداشته باش.
در روزگار نیست مرا چون تو دشمنیدر حیرتم که این همه چون دوست دارمت؟
هوش مصنوعی: در این روزگار هیچ دشمنی مثل تو ندارم و در شگفتم که چطور میتوانم این اندازه تو را دوست داشته باشم؟
کاری نکرده ای که نصیبم مباد، اگراز پیش دیده دور شوی یاد دارمت
هوش مصنوعی: تو هیچ خیری از خودت نکردهای که نصیب من شود، اما اگر روزی از من دور شوی، همچنان یادت را میکنم.
ذوقی چنان به صحبت وقت وداع نیستجان عزیز من، به خدا می سپارمت
هوش مصنوعی: در لحظه وداع، احساسی عمیق دارم که هیچگاه نمیتوان آن را با کلمات بیان کرد. جان عزیزم، تو را به خدا میسپارم و از جنس دلتنگی و عشق به تو آگاه هستم.
چشم سرایت از تو مرا ای سرشک نیستتخمی نه ای که از پی حاصل بکارمت
هوش مصنوعی: چشمان تو برای من مانند بارانی است که بر زمین میبارد. تو دانهای نیستی که به امید حاصل، در خاک بکارهام.
خوش آن زمان سلیم که پرسد چو نام منگویم فلان غلام وفادار خوارمت
هوش مصنوعی: زمانی خوشحالکننده است که سلیم بپرسد نامت چیست و من بگویم: «من آن غلام وفادار تو هستم که ارزش و احترام تو را حفظ میکنم.»