شمارهٔ ۸۱۸
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها از عشق و دیوانگی صحبت میکند و به احساس بیوطنی و بیگانگیاش اشاره دارد. او میگوید که به خاطر شدت عشق و بازگشتهای مکرر، هیچکس را در وطن خود نشناخته است. همچنین احساسات و زیباییهای اطرافش را بیاثر میبیند، چرا که عشق او را از درک آنها بازداشته است. در نهایت، او به حالت عریانی و بیپناهیاش اشاره میکند و حتی در روز محشر نیز خودش را در چهرهای متفاوت و ناشناس میبیند.
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختمتا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم
هوش مصنوعی: از شدت عشق و جنون، هیچگاه نتوانستم به وطنم پی ببرم. حتی وقتی که در بیابان بودم، لذت و شوری که از بودن در اجتماع و جمع دوستانم میبردم را نشناختم.
از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شدهیچ کس را از مقیمان وطن نشناختم
هوش مصنوعی: پس از سفر طولانی و زیادی که داشتم، مثل پرنده افسانهای "عنقا" که دیر بازمیگردد، وقتی به وطن برگشتم، آنقدر زمان گذشته بود که هیچیک از ساکنان آنجا را نمیشناختم.
بی تو از بس آب و تاب حسن ایشان رفته استشمع را در بزم و گل را در چمن نشناختم
هوش مصنوعی: بی تو، زیبایی و جذابیت چهرههای دیگر کم شده است. دیگر نتوانستم شمع را در مهمانی یا گل را در باغ بشناسم.
عمر صرف صحبت این فرقه گردید و هنوزهمنشینان را چو شمع انجمن نشناختم
هوش مصنوعی: عمر من در صحبت و گفتوگو با این گروه گذشت، ولی هنوز نتوانستهام همنشینانم را مانند شمع در جمع بشناسم.
بس که عریان دیده بودم در جنون خود را سلیمروز محشر چون بدیدم در کفن، نشناختم
هوش مصنوعی: در اثر دگرگونیهای عمیق و جنونآمیز، آنقدر از خودم و واقعیت دور شده بودم که وقتی در روز قیامت سلیم، انسان پاک و سالمی را در کفن دیدم، نتوانستم او را بشناسم.