شمارهٔ ۸۳۰
هوش مصنوعی: در این بیتها، شاعر از گذر زمان و ناکامی در عشق و زندگی سخن میگوید. او به این موضوع اشاره میکند که در فصل گل و زیبایی، نتوانسته است دمی از خوشی بهرهمند شود و در دریا، مانند موجی، نتوانسته است خود را شاد کند. شاعر به شدت دلتنگ و ناامید است و هر چه عشق ورزیده، دلی بهجا نگذاشته است. او حتی در لحظات شیرین، مانند نوشیدن شراب، نتوانسته است خوشی واقعی را احساس کند. در نهایت، شاعر به هنر و شهرت خود اشاره میکند و میگوید که هیچ یک از این امور در زندگیاش تأثیرگذار نبوده و فقط سایهای از خود به جا گذاشته است.
فصل گل رفت و به جام می دمی نگذاشتمهمچو لاله داغ دل را مرهمی نگذاشتم
هوش مصنوعی: فصل گل گذشته و من هیچ فرصتی برای نوشیدن شراب نداشتم. مانند لاله، که داغ دلش را نمیتوانم تسکین دهم.
خنده ی موجم درین دریا کجا تر می کند؟من که دریا را وجود شبنمی نگذاشتم
هوش مصنوعی: خندهی من در این دریا چه تأثیری دارد؟ من که حتی کوچکترین نشانهای از وجود را در دریا باقی نگذاشتهام.
در محبت بس که کردم خاک عالم را به سردر دل آشفتگان گرد غمی نگذاشتم
هوش مصنوعی: در عشق و محبت آنقدر تلاش کردهام که تمام دنیا را به سرم ریختهام و برای دلهای پر از غم، هیچ غمی باقی نگذاشتهام.
لب نهادم بر لب مینا و در لای شرابهمچو ریگ شیشه ی ساعت، نمی نگذاشتم
هوش مصنوعی: با لبهایم بر لب مینا (لیوان) قرار دادم و در میان شراب، مانند دانههای ریز در شیشهی ساعت، اجازه نمیدادم که چیزی از بین برود.
صد هنر دارم پی آوازه همچون جم سلیمنام خود را در طلسم خاتمی نگذاشتم
هوش مصنوعی: من دارای صد استعداد و هنر هستم و میخواهم همچون جم سلیم مشهور شوم، اما نام خود را در نشانههای خاص و جادویی نگذارم.