شمارهٔ ۱۷۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج خود سخن میگوید و به غم دل اشاره میکند. او شبها به تنهایی خود فکر میکند و همسایهاش گمان میکند که او رفیق و همنفسی دارد. شاعر از اجل میخواهد که جانش را ببخشد زیرا دل او به زنی خوشخط و خال بسته شده است و این، غم و وسوسهای برای او به وجود آورده است. همچنین، او از باغبان میخواهد که دل او را در باغشدن ببیند و از قفس دلش رهایی بخشد. در پایان، به زیبایی زنی اشاره میکند و میگوید که نباید او را راند زیرا هر جا زیبایی هست، مشکلاتی نیز وجود دارد.
گر بسوزد تن زارم بر من خار و خسی استغم دل می خورم اما که دلم آن کسی است
هوش مصنوعی: اگر تن ناتوانم بسوزد، غم و اندوه برای من اهمیتی ندارد، زیرا من دلباخته کسی هستم.
بسکه شبها من دیوانه بخود در سخنمهست همسایه گمانش که مرا همنفسی است
هوش مصنوعی: من به قدری در شبها در حرفهای خود غرق میشوم و دیوانهوار صحبت میکنم که همسایه فکر میکند کسی در کنارم است و با من صحبت میکند.
ای اجل جان مرا بخش بدان زلف سیاهرانکه هر رشته جان بسته دام هوسی است
هوش مصنوعی: ای مرگ، جانم را به من ببخش، زیرا آن زلف سیاه مانند دامی است که هر رشتهاش جان مرا به هوس و آرزوهایم گره زده است.
باغبان، مرغ دل من ننشیند بچمنبگشا در که چمن بر دل تنگم قفسی است
هوش مصنوعی: باغبان، مرغ دل من در قفس نماند، در را باز کن تا به چمن برود، زیرا دل من در این قفس تنگ احساس آزادی نمیکند.
ای شکر لب زبر خویش مران اهلی رازانکه هرجا شکری هست بگردش مگسی است
هوش مصنوعی: ای شیرینزبانی که لبانت همچون شکر است، به خاطر این که همیشه در کنار تو موجودی دلسرد کننده وجود دارد، از اطراف خود بران. چرا که هر جا که شیرینی و خوشمزگی باشد، حشرهای هم وجود دارد.