شمارهٔ ۱۷۴
هوش مصنوعی: این شعر به حسرت و از دست رفتن نمیخ و تجربههای تلخ اشاره دارد. شاعر از گم شدن "گوهر دل" و از دست رفتن زمان صحبت میکند و تأکید دارد که در پی درد و رنجش، توان ادامه را ندارد. او از زوال دوران زیبایی و رنگ و بویی که به زندگی بخشیده رنج میبرد. شاعر در پایان به تشویش و پریشانی ناشی از عشق و فکر کردن به آن معشوق میپردازد و میگوید که به خاطر این اندیشهها، آرامش خود را نیز از دست داده است.
گوهر دل گم شد و وقت فراغ از دست رفتپیش پای خود ندیدیم و چراغ از دست رفت
هوش مصنوعی: دل عزیزمان را گم کردیم و زمانی که باید از آن لذت ببریم، از دست رفت. در مقابل چشم خود، هیچ چیز ندیدیم و روشنایی زندگیمان نیز از بین رفت.
سوختم از درد و داغش بیش از این طاقت نماندمن بدرد از پا فتادم دل بداغ از دست رفت
هوش مصنوعی: از شدت درد و ناراحتی به شدت رنج میبرم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم. درد به قدری زیاد است که از پا افتادهام و دلم از غم و احساس دست دادن به چیزی که دوست داشتم شکسته است.
میرود دوران گل چون باد ساقی فکر چیستتا تو در اندیشه یی گلگشت باغ از دست رفت
هوش مصنوعی: دوران زیبایی و لطافت گل به سرعت سپری میشود، پس چرا باید در فکر و خیال باشی؟ در این زمان که زندگی و سرسبزی باغ از دست میرود، بهتر است از لحظات استفاده کنی.
گر سبو در میکشم عیبم مکن ای همنفسمستم و اندازه جام و ایاغ از دست رفت
هوش مصنوعی: اگر مینوشم، عیبم را بپوشان، ای همروح من. من مست هستم و اندازهی کامم از دست رفته است.
تا بکی اندیشه زلف دراز او کنماهلی از فکر پریشانم دماغ از دست رفت
هوش مصنوعی: مدام در فکر زلفهای بلند او هستم، اما این مسئله ذهن مرا آشفته کرده و آرامش را از من گرفته است.