شمارهٔ ۳۵۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنجی که بر اثر بیمحلی و نامهربانی دوستش تجربه میکند، سخن میگوید. او به دوستی که روزگاری عزیز بود، حالا به دیدی دیگر مینگرد و از رفتار نامهربان او دل شکسته است. با وجود همه زجرهایی که میکشد و سختیهایی که تحمل میکند، همچنان به او وابسته است و در جستجوی لحظهای هست که دوباره او را ببیند. شاعر حس میکند که در کنار این دوست، آرامش و خوشحالی را نمییابد و به نوعی در میان عشق و درد گرفتار است.
جان من در دوستی نامهربان میبینمتآنچه بودی پیش ازین اکنون نه آن میبینمت
هوش مصنوعی: عزیزم، در این عشق، در کنار تو میبینم که تغییر کردهای. تو آن کسی نیستی که قبلاً میشناختمت.
با من دلخسته تا درسر چه داری از جفاکاینچنین ای شوخ با خود سرگران میبینمت
هوش مصنوعی: ای دلزده، با من بمان و ببین که چه در سر داری. از بیمهریها و نادانیهای تو نمیدانم چه بگویم، چرا که تو با این رفتار خود، مرا سرگردان و پریشان کردهای.
گرچه ای مقصود دل گویی که در یاری ترااین چنین یارم ولی کم آنچنان میبینمت
هوش مصنوعی: هرچند ای هدف قلبم، میگویی که در حمایت تو اینگونه به من یاری میرسد، اما من کمتر از آن چیزی که آرزو دارم تو را میبینم.
جور خلقی میکشم تا پا به کویت مینهمجان به لب میآیدم تا یک زمان میبینمت
هوش مصنوعی: من به خاطر ظلم و بیعدالتی کسانی که دور و برم هستند، سختیها را تحمل میکنم تا بتوانم به کوی تو برسم. جانم به لبم رسیده، فقط برای این که بتوانم یک لحظه تو را ببینم.
گرچه از جور تو جانم شد چو اهلی ناتوانهمچنان آرام جان ناتوان میبینمت
هوش مصنوعی: با اینکه از ظلم تو جانم مانند یک انسان ناتوان شده است، اما هنوز هم تو را با همان آرامش روحی که برای ناتوانان است، میبینم.