شمارهٔ ۷۵۹
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساس عمیق ناامیدی و افسردگی شاعر است. او از اثر محبت معشوقش صحبت میکند و میگوید که همه چیزش را از دست داده و جز درد و حسرت چیزی برایش نمانده است. شاعر به یاد میآورد که چگونه رقص و شادی جانش از بین رفته و تنها غم جایگزین آن شده است. او همچنین به عشق زلیخا و یوسف اشاره میکند و میگوید که در این عشق، هیچ کس نتوانسته از احساسات عمیق فاصله بگیرد. در نهایت، شاعر به یاد چشمان و لبهای معشوق میافتد و احساس مستی و شگفتی او را توصیف میکند که به گونهای از دنیای واقعی فاصله گرفته است.
به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماندبباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
هوش مصنوعی: عشق او برایم جز حسرت و غم چیزی به جا نگذاشته است. من مانند گرد و غبار به باد رفتهام و دیگر اثری از من باقی نمانده است.
گذشت رقص کنان جان چو کرد یاد از خودکه نزد او چو حریفان هرزه گرد نماند
هوش مصنوعی: زمانی که جان یاد خود را فرامیخواند، همچون کسی که به رقص در میآید و احساس شادی میکند، دیگر در کنار او رفقای ناباب و بیفایده باقی نمیمانند.
نماند از می وصل تو سرخرویی منکه در خمار غمم غیر روی زرد نماند
هوش مصنوعی: از برکت وصالت دیگر چیزی از خوشی در من باقی نمانده است و در حالت افسردگی و غم، تنها نشانهای که از من مانده، روی زردم است.
برفت گرمی بازار هستی ام بربادچنانکه در دل من غیر آه سرد نماند
هوش مصنوعی: روزگار پر رونق زندگیام به باد رفت، به گونهای که جز آهی سرد در دلم چیزی باقی نمانده است.
ربود در صف عشاق از آن زلیخا گویکه در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند
هوش مصنوعی: در میان عاشقان، آن زلیخا را بربود که در عشق یوسف، هیچ مردی باقی نمانده است.
بیاد چشم و لبش مست شد چنان اهلیکه چون فرشته درو ذوق خواب و خورد نماند
هوش مصنوعی: به یاد لب و چشمانش، به قدری مدهوش شدم که مثل یک موجود رام، آرامش و لذت را از دست دادم، انگار که در خواب و خوراک فراموش شدهام.