شمارهٔ ۱۰۴۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از آرزوها و خواستههای خود سخن میگوید. او احساس میکند که دلش از آرزوهایش پر خون است و میخواهد بداند چه چیزی از خدا میخواهد. هرچند که در آستانه وصال معشوق نیست، اما حاضر است سر خود را زیر پای او بگذارد. شاعر آرزو دارد تا جمال معشوق را ببیند، ولی بیشتر از آن خواهان رفتار و شکوه اوست. حتی اگر بهشت و زیباییهای آن در دسترس نباشد، او تنها شادی خود را از معشوق میجست و حاضر است همه دردها و رنجهایش را تحمل کند. او از ترس ننگ و نام بد نمیخواهد که از عشق و وصال معشوقش دور بماند و در نهایت به دنبال مقام و نزدیکی به اوست، حتی اگر این مقام همچون سگهای کوی یار باشد.
هست کحل بصر از خاک ره او هوسملیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم
هوش مصنوعی: من آرزومند دیدار او هستم و چشمانم به دنبال نشانههای او میگردد، اما میترسم که برای رسیدن به او نابود شوم و نتوانم به مقصود برسم.
با تو چون در سخن آیم؟ که ترا چون بینمآتش شوق تو در سینه بسوزد نفسم
هوش مصنوعی: وقتی با تو صحبت میکنم، چطور باید شروع کنم؟ زیرا وقتی تو را میبینم، آتش اشتیاق تو در قلبم شعلهور میشود و نفسام به تنگ میآید.
شمع من چون تو بخلوتگه عشرت باشیبادرا ره نبود سوی تو من خود چه کسم
هوش مصنوعی: اگر تو در عالم خوشی و لذت باشی، من که شمع وجودم روشنای خود را به سمت تو نمیفرستم، پس من چه کسی هستم که به تو راه پیدا کنم؟
سوی آن گل ببر ای باد صبا جان مرابه زمین بوس که من مرغ اسیر قفسم
هوش مصنوعی: ای باد صبا، به سوی آن گل برو و جانم را به زمین بوس بده، زیرا من یک پرنده گرفتار در قفس هستم.
تو اگر یاری اگر دشمن جان اهلی رااو بجای تو کسش نیست بجان تو قسم
هوش مصنوعی: اگر تو در سختیها یاری داشته باشی، یا دشمنان جان کسی را هدف قرار دهند، هیچ کس مانند او نیس که به خاطر تو فداکاری کند. من به جان تو قسم میخورم.