شمارهٔ ۱۰۴۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از سر tristeza و اندوه عمیق خود سخن میگوید. او در آخرین روز زندگیاش با چشمانی اشکآلود به وداع با جهان میپردازد و اگر عشق محبوبش در دلش نباشد، بیایمان خواهد شد. به یاد روزهای خوب و گلهای خوشبختیاش، حسرت میخورد و از درد دلش به اندازهای میسوزد که مانند فانوسی در تاریکی میدرخشد. او خود را چون سکندر بیامید میبیند و در جستجوی چشمه حیات، بیهدف و بیسر و سامان به درون میرود. در پایان، او با ایجاد تحول در خود و سوق دادن جانش به سمت عشق حقیقی، امیدوار است که به سمت معشوقش برود.
شب وعده داد مست و بره دیده دوختمدل ساختم کباب و نیامد بسوختم
هوش مصنوعی: در شب، وعدهای از طرف معشوق به من داده شد و من در حالتی مدهوش به او نگاه میکردم. دل خود را به عشق او تقدیم کردم و برایش از عشق خود آتش به پا کردم، اما او نیامد و من در این سوختن تنها ماندم.
عیبم مکن ز سجده آن روی آتشینکز وی چراغ دولت و دین برفروختم
هوش مصنوعی: من را به خاطر سجده به آن چهره زیبا ملامت نکن که از او روشنی و روشنایی زندگی و دینم را به دست آوردهام.
دیوانه گشتم از ستم این پریوشاناز بسکه چاک خرقه به صد پاره دوختم
هوش مصنوعی: از شدت ظلم و بیرحمی این دختران زیبا، دیوانه شدم، زیرا به خاطر عشق و شوق آنها، به هزاران تکه، لباس خود را دوختهام.
بختم فشرد پا بدرت کوری رقیبمیخی عجب بدیده دشمن سپوختم
هوش مصنوعی: سرنوشت من به قدری خوب است که با وجود رقیب کور و ناتوان، توانستهام بر دشمنانم پیروز شوم.
اهلی ز کشت دهر چو عنقابری نخوردمن مرغ زیرکم که بیک جو فروختم
هوش مصنوعی: انسانی که در طول زندگی خود مانند یک مرغ باریکبال، به جای تلاش و جستجوی فرصتها، از زندگی فقط به مقدار کمی راضی شده و به راحتی از همه چیز میگذرد، در واقع از پیروزی و زندگی بهتر بینصیب میماند.