شمارهٔ ۱۰۵۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و اشتیاق به معشوق است. شاعر از عید عشاق صحبت میکند و میگوید که هر بار نام محبوب را بر زبان آورد، جانش را فدای او میکند. او خود را عاشق و بت پرست میخواند، اما سعی دارد عشقش را از نامحرمان پنهان کند. همچنین به شباهت اسیران عشق و پروانهها میپردازد و از دشواری زندگی بدون روی محبوبش سخن میگوید. در نهایت، شاعر با وجود درد و رنج فراوان، در پی درمان عشق خود است و خود را در میدان عشق میبیند.
ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزممگر آن کز سر جان چون خط سبز تو برخیزم
هوش مصنوعی: من چارهای جز این ندارم که به تو نزدیک شوم، اما تنها زمانی این کار را میکنم که از عمق وجودم و با احساسات واقعیام به تو بپیوندم.
پی نظاره تا باری سر از روزن برون آریچه در پایت کشم گر هم بدامانت در آویزم
هوش مصنوعی: به دنبال این هستم که به تماشای تو بپردازم تا شاید تو از آن روزن بیرون بیایی. چه بر من بگذرد اگر بخواهم به دام تو بیفتم.
از آن تنگ شکر لعلت نبخشد ذره یی هرگزاگر خون جگر گریم وگر صد آب رو ریزم
هوش مصنوعی: با وجود تمام تلاشهایم و حتی اگر خون قلبم را بریزم یا صدها اشک بر زمین بریزم، نمیتوانم از شکر و لطافت وجود تو ذرهای به دست آورم.
به نومیدی خود سازم نگیرم دامنت درمی...یزم
هوش مصنوعی: من به دلیل ناامیدی خود، به تو چیزی نخواهم گفت و دامنت را نخواهم گرفت.
از آن نا آشنا آمد مراهم وقت آن اهلیکه صحرا گیرم و مجنون صفت از خلق بگریزم
هوش مصنوعی: یک غریبه به سراغ من آمده و اکنون وقتش است که به خاطرش به دشت بروم و مانند مجنون از جمعیت دوری کنم.